تبليغاتX
شهید آقا مهدی باکری




(نقل از: طیب شاهینی)

در سنگر فرماندهی نشسته بودم. آقا مهدی حال خوشی نداشت. گرچه خسته بود ولی به روی خودش نمی‌آورد. به پهلو تکیه داده بود و کار همه را راه می‌انداخت. پلک‌هایش باز و بسته می‌شد و بعضاً خوابش می‌گرفت. دل به دریا زدم و گفتم: 

- آقا مهدی! ما همین بغل یک سنگر داریم، اگر امکان دارد بیایید کمی آنجا استراحت کنید بعد بر می‌گردید. تا آن موقع هم٬ بچه‌ها اینجا هستند و کارها را انجام می‌دهند. 

منتظر بودم که عصبانی شود ولی نمی‌دانم چه شد که قبول کرد. برای من خیلی غیر منتظره بود. در عملیات‌های گذشته که خستگی‌اش را می‌دیدیم و می‌گفتیم بیایید کمی استراحت کنید عصبانی می‌شد و می‌گفت: "استراحت یعنی چه؟ امروز وقت کار است." ولی این بار بر خلاف دفعه‌های قبل بلند شد و به دنبالم آمد. هنوز موتور از جا کنده نشده بود که گفت:

- طیب! اول یه سری به خط بزنیم ببینیم بچه‌ها چکار می‌کنند بعد بر می‌گردیم!

از پیشنهادی که کرده بودم پشیمان شدم. لااقل اگر در سنگر بود استراحت می‌کرد. چاره دیگری نداشتم؛ در حالی که خودم را سرزنش می‌کردم، بطرف خط اول سرعت گرفتم. آقا مهدی آنچنان خسته بود که می‌ترسیدم از ترک موتور پایین بیفتد. می‌خواستم از آقا مهدی بخواهم تا از رفتن به جلو صرفنظر کند ولی می‌دانستم که قبول نمی‌کند. در دور دست ذهنم خاطره‌ای جان می‌گرفت و بیاد می‌آوردم که در "چَنانه" هستیم و آقا مهدی برایمان صحبت می‌کند:

"برادران! آیا تا بحال فکر کرده‌اید که یک پاسدار باید چه خصوصیاتی داشته باشد؟ چگونه باید کار کند، چگونه باید زندگی کند و چگونه باید بمیرد؟ اینکه بعضی‌ها می‌گویند: لا یُکلّف اللهُ نفساً الا وُسعَها؛ ما مکلف به تکلیفیم تا جایی که در توان داریم، متأسفانه این را درست معنا نمی‌کنند. به نظر حقیر در مورد ما پاسدارها "توان" این نیست که یک روز از صبح تا شب کار کنیم، عملیات انجام دهیم و بعد خسته شویم و به این آیه پناه بیاوریم. بلکه معنی توان این است که پاسدار باید آنقدر کار کند که از بی‌خوابی و خستگی چرت بزند، بیدار که شد دوباره کار کند تا جایی که از حال برود و نقش زمین شود و اگر دوباره بهوش آمد به کار ادامه بدهد. نیروهای ستادی هم همینطور. مثلا پاسداری که در پرسنلی کار می‌کند وقتی می‌تواند بگوید در حد توان خود کار کرده‌ام که آنقدر با قلم و کاغذ و خودکار کار کند که دیگر چشمهایش نبیند. برای دلخوشی خودمان قرآن را ترجمه به مطلوب نکنیم. یعنی چه که از صبح تا شب کار کنی بعد بگویی که من در حد توان خود کار کردم؟ مگر با این وضع می‌شود به درجه سربازی امام زمان (عج) رسید؟ مگر می‌شود اینطور منتظر بود و دعای فرج خواند..."

مهدی کسی نبود که اهل شعار باشد. کاری را که خودش انجام نمی‌داد از دیگری نمی‌خواست و در این چند روز من شاهد بودم که چگونه به آنچه در چنانه گفته عمل می‌کند... (ادامه دارد)

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۸۲ - ۱۸۰ با تلخیص)

پی‌نوشت: ما که پاسدار نیستیم الحمدلله! ایشان با ما نبوده. و الا٬ چه انتظاراتی!
ایضاً پی‌نوشت: آنها که دچار توهم "باکری زمان" بودن هستند زود بیایند در این وبلاگ اعلام کنند که حرفشان را پس می‌گیرند و الا هر چه دیده‌اند از چشم خودشان دیده‌اند!

+ نوشته شده در شنبه 1387/11/26 17:46 توسط تبریزی |



مهم: این پست با یک چشم اشک و یک چشم خون ثبت شده. نه دوست دارم کسی از آن برداشت سیاسی کرده و دستاویز تضعیف چیزی بکند و نه دوست دارم مظلومیت برادران باکری و آنچه از جفای دوستان بر آنان رفته مکتوم بماند. برادران باکری پای این انقلاب هم خون داده‌اند و هم خون دل خورده‌اند. این وبلاگ را وقف نوشتن از مهدی و حمید باکری کرده‌ام و یقین کامل به اطلاع ارواح مطهرشان بر نوشتن از آنها در اینجا دارم. لذا برای زدودن غبار مهجوریت از چهره تابناک این دو شهید معزز هر آنچه از گفته‌ها و شنیده‌های صحیح در مورد آنها بدست بیاورم بدون ملاحظه حاشیه‌ها اینجا خواهم آورد و امیدوارم روزی آرشیو این وبلاگ بدرد کسی که به دنبال "چیزی" به اینجا آمده بخورد.

وقتی جملات زیر را از زبان همسر مکرم شهید حمید باکری خواندم، فهمیدم که باکری‌ها قبل از جنگ شهید شده‌ بودند. آنچه می‌خوانید منتخبی از مطالب است. من فقط چند خطش را آوردم که حوصله تنگ دوستان از حجم مطلب آزرده نشود. دوستانی که مایل به دانستن بیشتر هستند جزئیات را از زبان همسر شهید حمید باکری در اینجا بخوانند. گزیده‌ای از سخنان ایشان چنین است:

اجازه بدهید اسم نبرم... این تیم پس از ورود به ارومیه، گزارش‌هایی برای تهران رد می‌كردند كه بچه‌های سپاه ارومیه را تصفیه كنند. جالب است این اتفاق در سپاه تبریز هم افتاد...

در سپاه ارومیه فعلاً بحثی درباره بقیه ندارم اما حمید فرمانده عملیات بود. یعنی همه می‌دانند كه در تمام درگیری‌های كردستان حمید حضور داشت. حتی شهید صیادشیرازی یك بار به خود من گفتند كسی كه بیشتر از همه در این منطقه به ما كمك می‌كرد باكری‌ها بودند. چون اول حمید بود بعد هم آقا مهدی برای پاكسازی كردستان به آنجا رفت... جنگ كه شروع شد، مهدی شهردار بود اما با شروع جنگ رفت جبهه. آبان‌ماه سال 59 رفت آبادان. وقتی او می‌خواست ازدواج كند، حمید باكری رفت جای ایشان...

مرتباً تبلیغ می‌كردند، سخنرانی می‌كردند كه اینها (باكری‌ها) منحرفند...

یكی از كسانی كه وسط ماجرا از دو طرف به خوبی اطلاع داشت به من گفت، علت این فشارها حس حسادت به دو برادر است... حمید چون در سوریه دوره دیده و دانشجوی خارج از كشور بود اساساً یك توانمندی خاص داشت. در شهر مشهور بود و مردم به باكری‌ها احترام زیادی می‌گذاشتند. دو برادر بچه‌های فوق‌العاده با تقوایی بودند. كسی از این دو برادر بد ندیده بود كه بد بگوید...

این تیمی كه مرتب به تهران گزارش می‌داد، هدفشان حذف باكری‌ها بود كه همین كار را هم كردند...

یكی دیگر از مسائلی كه برای تبلیغ علیه باكری‌ها می‌گفتند، ضد ولایت فقیه بود. می‌گفتند باكری‌ها ضد ولایت فقیه هستند...

هر زوجی معمولا درباره آینده و برنامه‌هاشان با هم حرف می‌زنند. حمید دو ساعت تمام برای من از روحانیت مبارز حرف زد كه روحانیت در تاریخ ایران چه نقشی دارد. حمید در فضای دانشگاه آنقدر آقا، آقا می‌گفت که بچه‌ها به او می‌گفتند آقازاده! آن موقع لفظ امام برای امام خمینی (ره) رایج نشده بود و همه از لفظ "آقا" استفاده می‌كردند...

این فشارها موجب شد سال 59 حمید از سپاه پاسداران استعفا دهد. یك عده هم از بچه‌های سپاه همراه حمید استعفا دادند و آمدند بیرون... هرجا كه می‌رفتند، بیرونشان می‌كردند...

برای عملیات رمضان، حمید را دوباره صدا كردند كه بیاید. ما رفتیم آنجا. اما آقای محصولی كه فرمانده سپاه منطقه شده بود، اعلام كرده بود هر كسی كه سپاهی نیست، نمی‌تواند مسوولیتی در سپاه بگیرد... شهید احمد كاظمی بنابر اختیارات خودش به حمید مسوولیت داده و فرمانده گردان كرده بود. اما وقتی این‌ طرف آمد... یعنی آقای محصولی نگذاشت حمید باكری مسئولیت بگیرد و حمید را راه ندادند...

به‌رغم اینكه آقای محسن رضایی (فرمانده کل سپاه پاسدارن) آقا مهدی را به عنوان فرمانده تیپ عاشورا در اواخر خردادماه سال 61 منصوب كرد، آقای محصولی (فرمانده وقت سپاه ارومیه و تبریز) در تاریخ 21 آذرماه 61 شهید مرتضی یاغچیان را به فرماندهی لشگر عاشورا منصوب می‌كند. در نامه فرماندهان لشگر عاشورا به نمایندگان مجلس هم آمده که هدف از این تغییرات دامن زدن به اختلافات و چند دستگی‌ها بود كه ذكاوت شهید یاغچیان و باكری و دیگر بچه‌ها نگذاشت این اختلافات شكل بگیرد...

آقای طریقت اضافه می‌كند كه من برگشتم پیش آقا مهدی گفتم اینها می‌گویند نمی‌توانیم حمید را به عنوان شهید قبول كنیم. آقا مهدی در یك حالت نارحتی كه بر پاهایش می‌زند، خودش نامه می‌نویسد كه من به عنوان فرمانده لشگر اعلام می‌كنم حمید باكری به شهادت رسیده است...

همان موقع درگوشی می‌گفتند ان‌شاءالله حمید توبه كرده وقتی شهید شده است...

من پاسخ شما را اینگونه می‌دهم كه در قضیه كردان بر سر آبروی انقلاب چه آمد؟ باكری‌ها رفته‌اند برای این انقلاب. من ادعا نمی‌كنم زینب هستم، اما از وظیفه شرعی‌ام غافل نمی‌شوم...

تصویر نوشت: قد بلندترین فرد عکس شهید حمید باکری است. آقا مهدی باکری، نفر وسط جمع.

+ نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/24 0:16 توسط تبریزی |



پیش نوشت: مسابقه برداشت آزاد از جمله "خدایا مرا پاکیزه بپذیر" همچنان در جریان است. آثار هر روز می‌رسند و قلم‌های با صفا و معرفت‌های عمیق همچنان شناسایی می‌شوند. از دوستان وبلاگ "آقا مهدی" جز یکی هنوز کسی دست به قلم نبرده! شکسته نفسان عزیز (!) وارد گود شوند و الا هر چه دیده‌اند از چشم خودشان دیده‌اند.

 

(نقل از: شهید احمد کاظمی)

ساعت ده صبح بود که سوار موتور شدیم و به همراه آقا مهدی به سوی خط رفتیم. آقا مهدی روی ترک موتور سوار شده بود و بیسیم هم دست آقا مهدی بود. از آن سوی خط، دشمن با تیر مستقیم و خمپاره منطقه را می‌کوبید و قناسه‌چی ها (تک تیراندازها) امان نمی‌دادند. صدای گلوله‌ها را که از کنار گوشم می‌گذشتند می‌شنیدم. اوایل توجهی نمی‌کردم ولی قناسه‌چی دست بردار نبود و ول نمی‌کرد. سرعت موتور را کم کردم و دور زدم که یک دفعه آقا مهدی گفت: "احمد کجا؟"

- مهدی! آتش خیلی شدیده بعدا می‌رویم نگاه می‌کنیم.
- یعنی چه آتش شدیده؟ برگرد برویم خط.

من بیش از آنکه نگران خود باشم نگران مهدی بودم. از اول جنگ پا به پای هم آمده بودیم. بین ما محبتی بود که همه به آن غبطه میخوردند. با هم می‌جنگیدیم، با هم اردوگاه می‌زدیم، با هم به مرخصی می‌رفتیم و اگر روزی من نبودم، مهدی فرمانده لشکر نجف اشرف بود و اگر او نبود من سعی می‌کردم جای خالیش را پر کنم.

به هر ترتیبی بود خود را به خط رساندیم و بیچاره قناسه‌چی آرزو به دل ماند! کارمان که تمام شد بر گشتیم و من مدتی خوابم برد. وقتی بیدار شدم، مهدی نبود. پرس و جو کردم، گفتند آقا مهدی رفت. به دنبالش راه افتادم. می‌دانستم او را باید در کام خطر جستجو کرد. حرفهایی که دیگران در باره‌اش می‌گفتند نگرانم کرده بود. هر روز یکی خوابش را می‌دید و هر روز چهره مهدی بر افروخته‌تر می‌شد. من مهدی را تازه نشناخته بودم و کارهایش برایم چندان هم تعجب آور نبود ولی در این عملیات مهدی خیلی فرق کرده بود. به خط که رسیدم می‌توانستم مهدی را که بالای لودر نشسته بود و زیر آتش دشمن خاکریز می‌زد بشناسم.

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۷۶ - ۱۷۵ با تلخیص)

پی‌نوشت یک: ان الله یحب الذین یجاهدون فی سبیله صفا کانهم بنیان مرصوص (الصف - ۴)
پی‌نوشت دو: مهدی باکری و احمد کاظمی را خودتان در  این عکس پیدا کنید.

+ نوشته شده در شنبه 1387/11/19 22:48 توسط تبریزی |



(نقل از: شهید احد مقیمی*)

شب بود. با بی‌سیم اطلاع دادند که دشمن می‌خواهد از طرف منطقه همایون پاتک کند. قرار بود آن روز در همان منطقه خاکریزی زده شود ولی فرمانده منطقه از پشت بی‌سیم می‌گفت که خبری از خاکریز نیست. معلوم شد که لودرها هنوز به منطقه نرسیده‌اند. آقا مهدی تا این مسأله را شنید تأمل نکرد و گفت:
- احد! بی‌سیم را بردار و دنبالم بیا.
آقا مهدی موتور را روشن کرد و من ترک موتور سوار شدم و موتور پر گاز حرکت کرد. چون دیده‌بانهای دشمن به منطقه تسلط داشتند، آقا مهدی چراغ موتور را روشن نکرده بود. به علت شدت آتش و تاریکی، آقا مهدی در راه چندین بار موتور را چپ کرد. هر بار که موتور چپ می‌شد و ما روی زمین ولو می‌شدیم، آنتن بی‌سیم می‌شکست؛ بلند می‌شدیم و می‌رفتیم آنتن را پیدا می‌کردیم و دوباره به راه خود ادامه می‌دادیم.
بالاخره لودرها را پیدا کردیم و جلوشان افتادیم تا سریعاً به منطقه همایون برسیم. هنوز راهی نرفته بودیم که آقا مهدی گفت: "با این همه آتش، با موتور نمیشه به اونجا رسید" و موتور را نگه داشت و رفت سوار بیل لودر شد و من هم پشت سرش سوار شدم. لودرچی، بیل را کمی بالا آورد و حرکت کرد.
هر بار که لودر به چاله‌هایی که گلوله‌های توپ درست کرده بودند یا به دست انداز می‌افتاد، با هم به بالا می‌رفتیم و دوباره چهار دست و پا به داخل بیل می‌افتادیم و بدنمان حسابی خورد و خمیر می‌شد. هر چه به منطقه همایون نزدیک می‌شدیم، آتش شدت می‌گرفت. به جلو که نگاه می‌کردی جز انفجار و تبادل گلوله‌ها که آسمان منطقه را روشن کرده بود چیزی دیده نمی‌شد.
مشغول تماشای گلوله‌های رسّام بودم که یکدفعه لودر ایستاد. لودرچی آمد و گفت: "آقا مهدی! کمی جلوتر، آتش به حدی زیاد است که حتی نیروی پیاده هم نمی‌تواند از آنجا بگذرد چه برسد به چند دستگاه لودر. ما جلوتر از این نمی‌توانیم برویم!" آقا مهدی نگاهی به اطراف کرد. می‌دانستم دنبال راه چاره است.
- الله بندَه‌سی! آنجا بچه‌ها زیر آتش و بدون خاکریز و سنگر جلو دشمن را گرفته‌اند و تو می‌ترسی از خط آتش دشمن بگذری؟ توکل کن به خدا؛ امید همه بچه‌ها به شماست.
- آخه آقا مهدی اگر می‌توانستیم از آتش بگذریم و به کمک بچه‌ها برویم حرفی نبود، ولی حضرت عباسی ببین می‌شود با این حجم آتش، چند لودر را عبور داد؟
- مؤمن! خدا ابراهیم را از آتش نمرودیان گذر داد این که چیزی نیست. برو پشت دستگاه توکل کن به خدا.
نَفَس آقا مهدی تأثیر خودش را کرد و لودرچی با ایمانی مضاعف به روی لودر پرید. پا روی پدال گاز گذاشت و لودر از جا کنده شد.
باید لحظاتی را از میان باران آتش عبور می‌کردیم. ترس شیرینی به جانم افتاده بود و نمی‌دانستم در آن چند دقیقه بر ما چه خواهد گذشت؟ ولی به چهره آقا مهدی که نگاه می‌کردم آرامش زلالی مرا در بر می‌گرفت؛ بی‌اعتنا به شدت آتش نشسته بود و با بی‌سیم صحبت می‌کرد.
صدای ناهنجار گلوله‌هایی که به بدنه لودر می‌خورد آزار دهنده بود و هر آن احتمال داشت خمپاره‌ای وسط بیل لودر به مهمانی ما بیاید. ذکر می‌گفتم و به نظرم می‌رسید لبهای آقا مهدی هم تکان می‌خورد.
از تونل آتش می‌گذشتیم. گلوله بود که به سویمان شلیک می‌شد و خمپاره بود که در اطرافمان به زمین می‌خورد و بارانی از ترکش‌های سرخ و آتشین را با خود به هوا بلند می‌کرد. این آتش سنگین به منزله محاصره کامل نیروهایی بود که در خط مقاومت می‌کردند. از این آتش شدید بعید بود کمکی به آنها برسد.
به یاری خدا لودرها از آن تونل آتش به سلامت گذشتند و به طرف محل اسقرار نیروها سرعت گرفتند. به خط که رسیدیم، از دور مظلومیت بچه‌ها معلوم بود. بی هیچ سر پناه مطمئنی ایستاده و منطقه را با چنگ و دندان حفظ کرده بودند.
آقا مهدی از لودر که پیاده شد و بچه‌ها او را دیدند، موجی از خوشحالی خط را فرا گرفت. بچه‌ها از خوشحالی در پوست خود نمی‌گنجیدند. بعضی‌ها گریه می‌کردند، بعضی‌ها زیر آن آتش دور آقا مهدی را گرفته بودند و بقول خودشان حال می‌کردند! عده‌ای هم از اینکه آقا مهدی به آنجا آمده بود ناراحت بودند و به آقا مهدی اعتراض می‌کردند.
لودرها در آن سوی، فارغ از گلوله‌های آتشین دشمن، خاکریز را بالا می‌بردند و همه مطمئن بودند که یک وجب از منطقه عقب نخواهیم نشست.

پی‌نوشت: رقصی چنین میانه میدانم آرزوست   (مولوی)

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۷۵ - ۱۷۲)

*شهید احد مقیمی، از بچه‌های خوب تبریز و بیسیمچی آقا مهدی بود که در عملیات کربلای پنج (شلمچه) به شهادت رسید. اینهم تصویری از چهره معصوم  احد مقیمی.
آها! داشت یادم می‌رفت... "الله بندَه‌سی" به زبان آذری یعنی بنده خدا. این لفظ، تکیه کلام آقا مهدی بود.

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/11 2:50 توسط تبریزی |



فکر کنید قرار است یک فیلم بی‌شوخی جنگی ببینید! اول٬ چند قاب آنونس:

قاب اول (عبدالرزاق میرآب):
ساعت ۲ بعد از نصف شب است که آقا مهدی سراغ جمشید نظمی را می‌گیرد. به دنبال فرمانده گردان سید الشهداء می‌روم. آقا جمشید در سنگر دیگری است. پیدایش می‌کنم و پیام آقا مهدی را می‌رسانم. به سرعت خود را به کنار آقا مهدی می‌رساند.
- آقا مهدی! چه فرمایشی دارید؟
- جمشید! حالا وقت گذشتن از دجله است... اگر حالا آنسوی آب نرویم فردا دشمن به این طرف می‌آید و نمی‌گذارد که ما اینجا باشیم.
آقا جمشید نیروهایی را که از سه گروهانِ گردان مانده است سازماندهی و آماده گذشتن از آب می‌کند...

پی‌نوشت: تاریخ این گفتگو بامداد ۲۱/۱۲/۱۳۶۳ است (چهار روز قبل از شهادت مهدی باکری). فکر کنید اینجای فیلم جنگی (!)، در این ساعت، شما کجا بودید! نه... یک لحظه فکر کنید (کنیم).
دیالوگی از فیلم "آژانس شیشه‌ای": حاج کاظم به سلحشور - تو می‌‌دونی اگه یه گردان بره خط، گروهان برگرده یعنی چی؟ اگه یه گروهان بره خط دسته برگرده یعنی چی؟ اگه دسته بره خط نفر برگرده یعنی چی...؟!

***

قاب دوم (عبدالرزاق میرآب):
عده زیادی از نیروها به آنسوی دجله منتقل شده بودند. آقا مهدی در بی‌سیم می‌خواست نیروها خود را به کنار پل‌های اتوبان برسانند. نیروهایی که به آن سوی دجله* می‌رفتند مأموریت داشتند که پل‌های اتوبان بصره - العماره را منفجر کنند و در آنجا مستقر شوند. قایق‌ها نیروها را به آنسوی دجله می‌رساندند و لحظاتی نگذشته بود که گردان سید الشهداء اطلاع داد که به نزدیکی اتوبان رسیده است. مأموریت گردان سید الشهداء شکستن خط اول بود ولی با تمام خستگی، اکنون در نزدیک اتوبان می‌جنگید که فاصله زیادی با خط فتح شده دشمن داشت...

*پاورقی: "آن سوی دجله" یعنی خاک عراق!  "فاصله زیاد با خط فتح شده دشمن" هم، یعنی فاصله زیاد با خط فتح شده دشمن!!

***

قاب سوم (محسن رضائی):
لشگر عاشورا تا صبح، پل نفر رو را روی دجله زد و تدارک نیروهایی که شب از دجله گذشته بودند و در آنطرف می‌جنگیدند شروع شد. دشمن به هر دری می‌زد تا جلوی لشگر عاشورا را بگیرد. آتش در منطقه چنان شدید بود که وجب به وجب منطقه عملیاتی می‌لرزید. لشگر عاشورا آنسوی دجله را پاکسازی می‌کرد و به جلو می‌رفت. هنوز ساعتی از صبح نگذشته بود که در بی‌سیم‌ های دشمن دوباره داد و هوار صدام بلند شد. به قرارگاه فرماندهی آمده بود و نیروها را به مقاومت در برابر لشگر عاشورا دعوت می‌کرد...

پی‌نوشت: فیلم جنگی هم آخه شد فیلم؟!

(منبع نقل‌ها: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۶۶ - ۱۶۴ با تلخیص)

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/08 4:24 توسط تبریزی |



دیشب تا صبح نشستم و حلقه دوم مجموعه "مستند دفاع مقدس" را دیدم؛ همان مجموعه‌ای که تولید واحد مرکزی خبر است و همه،‌ آنرا از شبکه یک سیما در هفته دفاع مقدس دیدید. چند قسمت از این مستند را جسته و گریخته در همان روزهایی که از تلویزیون پخش می‌شد دیده بودم و چند قسمت مهم از جمله قسمت مربوط به مرور "عملیات بدر" را هم ندیده بودم. برای همین دیشب موقع تماشای این قسمت، بسیار کنجکاو بودم ببینم توی این برنامه از مهدی باکری و لشگر خط شکنش در عملیات بدر چه گفته شده؟ ولی وقتی دیدم برنامه در همه سه دقیقه و نیمی که به مرور "عملیات بدر" بعنوان "پیچیده‌ترین عملیات آبی - خاکی ایران در جنگ" (تعبیر خود برنامه است) می‌پردازد، تنها به پخش چند قاب سیاه و سفید از مهدی باکری و این جمله عجیب گوینده متن روی آن چند تصویر که "شهادت مهدی باکری، فرمانده لشگر عاشورا، از نکات به یاد ماندنی بدر است" (!) اکتفا کرده، از تعجب شاخ در آوردم! لشگر خط شکن عاشورا هم که گویا کلاً در جنگ جز نامی نداشته! این در حالی است که این مجموعه نوزده قسمتی، گزارشهای مفصل و پر جزئیاتی از سایر عملیاتها و پخش مکرر عکس و فیلم و صدا از سایر فرماندهان جنگ دارد. آقای صدا و سیما! آیا مهدی باکری در عملیات بدر٬ فقط به شهادت رسیده؟! بیایم با کتاب "خداحافظ سردار" بزنم توی سرت؟!! فرماندهی مهدی باکری در عملیات بدر صدام را به خط مقدم کشید و دادش را پشت بی‌سیم عراقی‌ها در آورد. آیا "پیچیده‌ترین عملیات آبی - خاکی ایران در جنگ" خود بخود اینقدر برای کاشناسان نظامی حیرت آور بوده؟

هر چه کردم نتوانستم بپذیرم که چنین جفایی در حق "مهدی باکری" روا باشد و صدا و سیما در مجموعه‌ای اینچنین، وقتی از عملیات بدر می‌گوید جز چند ثانیه چیزی برای گفتن از "مهدی باکری" نداشته باشد. شاید تشبیهم ایراد داشته باشد ولی مثل این است که از صفیّن بگویی و از امیرالمؤمنین (ع) جز جمله‌ای که دلالت کند آن حضرت هم در صفین بوده چیزی نگویی!! انتقادی از صدا و سیما ندارم! من تخصص برنامه‌سازی ندارم. حرفم یک گلایه است. کوتاه گفتم و گذشتم و بعضی‌ از گفتنی‌ها را هم که اصلا بخاطر آنها نشستم که این پست را بنویسم در دلم حبس کردم و نگفتم تا حساسیتی برای دوستان ایجاد نشود و انگی به ما چسبانده نشود! حقیقتاً نمی‌دانم چه بگویم غیر از اینکه بگویم که از مهجوریت نام "مهدی باکری" با آن نبوغ و تدبیر و کارآمدی‌اش در جنگ و آن خداجویی و معرفتش٬ دلم سوخت و اشکم جاری شد.  آقای صدا و سیما! اسم این کار را٬ با وجود در اختیار داشتن آرشیوی آنچنانی که بعد از بیست سال از پایان جنگ در این مستند به رخ ما کشیدی جز جفا چه بگذاریم؟

پی‌نوشت: این نوایی که می‌شنوی عجیب خوش می‌نوازد. تا ابد زنده یاد شهیدان...

+ نوشته شده در جمعه 1387/11/04 20:21 توسط تبریزی |



(نقل از: فریدون نعمتی)

تا نزدیکی‌های غروب خبری از آقا مهدی نبود. با هرکجا تماس می‌گرفتیم اظهار بی اطلاعی می‌کردند. تنها صدایی که در بی‌سیم‌ها بگوش نمی‌رسید صدای آقا مهدی بود... خورشید در آنسوی دجله در حال غروب بود که جاده را گرد و غباری فرا گرفت. ایفا از میان گرد و غبار راه می‌جست و پیش می‌آمد. نزدیکتر که رسید چهره مطمئن آقا مهدی را می‌شد در پشت فرمان تشخیص داد. ایفا به دجله که رسید، پیچید و ترمز کرد. در پشت کامیون، یک قایق و یک بلم جا خوش کرده بودند.

قایق و بلم را که از ایفا پائین آوردیم وقت نماز شده بود. آقا مهدی وضو گرفت و به نماز ایستاد. ظاهرش سراپا خاک‌آلود و آشفته بود. معلوم بود که خیلی خسته است. نای ایستادن نداشت و چشمهایش از بی‌خوابی بی اختیار بسته می‌شد. نماز را که تمام کرد به احد مقیمی (در همین عملیات به شهادت رسید) گفت: "احد! خیلی خسته‌ام... کاش یک جایی بود می‌توانستم کمی بخوابم." تا سخن آقا مهدی به پایان رسید من پیشدستی کردم و سنگر سه نفره‌ای را که در همان نزدیکی با سرنیزه و کلاه آهنی کنده بودیم، به احد نشان دادم. آقا مهدی به سنگر که رسید سر به زانوی احد گذاشت و به خواب رفت. هنوز اندکی نگذشته بود که دوباره چشم باز کرد: "احد! خیلی سردمه. ببین می‌تونی پتویی چیزی پیدا کنی؟" یکی از بچه‌ها بسرعت رفت و یک پتوی عراقی آورد و روی آقا مهدی کشید. آقا مهدی در گوشه‌ای از سنگر، بی‌تکلف و بی ادعا سر به زانوی احد مقیمی - که از بی‌سیمچی‌های خودش بود - گذاشت و روی خاک‌ها خوابید. دوست داشتم مدتها بایستم و نگاهش کنم و او به جای همه ما آرام بخوابد. اگر کسی او را نمی‌شناخت باور می‌کرد که او فرمانده لشگر عاشورا باشد؟ آیا باور می‌کرد کسی که پوتین‌های پاره به پا و لباس خاک‌آلود به تن دارد و در خط اول زیر آتش سنگین دشمن خوابیده است، فرمانده لشگر عاشورا باشد؟

رفته رفته بر شدت آتش دشمن افزوده می‌شد و گلوله‌های خمپاره در اطراف ما به زمین می‌خورد. خدا خدا می‌کردم که آقا مهدی از خواب بیدار نشود و بتواند کمی استراحت کند. می‌دانستم چند روزی است نخوابیده است و در روزهای آینده هم سرش آنچنان شلوغ خواهد بود که فرصت خوابیدن نخواهد داشت. می‌بایست در روزهای آینده، لشگر عاشورا را برای نبردی عاشورایی آماده می‌کرد. در همین فکرها بودم که زوزه گلوله‌ای برخاست. همگی سر را دزدیدیم و خمپاره فرود آمد. سنگر تکانی خورد و گرد و خاک به هوا بلند شد. گرد و خاک که خوابید، آقا مهدی را دیدم که بیدار شده است... (ادامه دارد)

(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۶۴ - ۱۶۱ با تلخیص)

پی‌نوشت: کاش می‌شد بدانم وقتی "مهدی باکری" در وسط میدان جنگ دنبال جایی برای خوابیدن می‌گشته، چقدر خسته بوده... شاید خجالت می‌کشیدم از این عافیت طلبی فضیحت باری که سخت بر من چیره شده.

 

+ نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01 1:7 توسط تبریزی |


X

چشم تو خورشـــید را بر نمی‌تابد پس بیهـــوده چشـم در خورشیـد مدوز. سهم تـــــو از خورشــید آن است که در آینه می‌بینـی
اما روزگار آینه‌ها نیز سپری گشته است. آینه‌های شکست گرفته و هزار تکه هر یک به قد خویــــــش قدری نــــــور می‌تابنـــد و هر یک به قدر خویش پاره‌ای از خورشــید را حکایت می‌کنند



صفحه نخست
پست الکترونیک



دوستــانی که در مشاهده وبلاگ با مشکل مواجه هستند (مخفی شدن انتهـــــای سطـرها زیر این ستون) برای رفع مشـکل، میزان رزولوشن مونیتـور خود را به 1024 در 768 تغییر بدهند. ممکن است با این کار، سایز فونت‌ها قـــــدری ریزتر شود. این مشـکل مربوط به نـوع قالب وبلاگ است که بابت آن از دوستان عذرخواهی می‌کنم


آرشیو


آبان 1388
مهر 1388
شهریور 1388
مرداد 1388
تیر 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
فروردین 1388
اسفند 1387
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387


برداشت شما چیست؟


برای شرکت در مسابقه کلیک کنید



یادها
!گمان می‌کنم می‌سوخت
!چهار کلمه هم چهار کلمه است
!این چه قرآن خواندنی است؟
!جنازه‌ام بدست نمی‌آید
جواب خدا
شدیداً به موعظه نیازمندم
حرف آخر را ایمان می‌زند
!بعد جنازه حمید ...
نیازی به این کار نبود
بچه‌های مردم
اذان آقا مهدی بر بالای دکل
حکم آنچه تو فرمایی
مهدی باکری مظهر غضب الهی
!سنگر را می‌دهی؟
مؤمن! کار، کار است
قرآنِ کوچکِ روی سجاده
سفارش امام خمینی (ره) در مورد آقا مهدی
آخرین سخنرانی شهید باکری
ای یومی من الموت افر
و جعلنا
زیر لب گفت چشم
!بلند شوید آقا مهدی رفت
از مقابل او باید گریخت
بسوی دجله
با آنها کار داریم
خیلی خسته‌ام
حالا وقت گذشتن از دجله است
رقصی چنین
او را باید در کام خطر جستجو کرد
!نقش زمین
بی خواب و خور
فرمانده لشگر را چه به این کارها؟
عاشورای مهدی باکری
رفتن بی بازگشت
آخرین تصویر شهید باکری
پا نگذاشتن شهید باکری روی جنازه عراقی‌ها
...اصغر - اصغر، مهدی
دیگر کسی نمانده است
طمأنینه عجیب شهید باکری
!دارید سرم کلاه می‌گذارید؟
تا آخرین نفس
از بچه‌های عاشورا تا سرباز آمریکایی
مردان آنسوی آب
بی اعتنا به آتش دشمن
دقایق آخر (1) - محاصره
دقایق آخر (2) - چیزهایی می‌بینم که شما نمی‌بینید
دقایق آخر (3) - دست و پای مهدی را ببندید و به عقب بیاورید
دقایق آخر (4) - شما تو سیاست دخالت نکنید
دقایق آخر (5) - خداحافظ سردار
وظیفه - کلامی از آقا مهدی
خودش را رفت رساند به دریا
نعمت همنشینی با مهدی
یکی از نادرترین طراحان تاکتیکی جنگ
(دوران دانشجویی (1
نمی‌دانستم تحصیلات عالیه دارد
از آقای شهردار تا قبضه‌چی خمپاره
ایشان آقای باکری‌اند
لازم است به ریش آدم بخندند
کجایند مردان بی ‌ادعا...؟
شهرداری و لباس شستن و پنهان کاری
(دوران دانشجویی (2
ما شهردار این شهریم باید بتوانیم جواب این مردم را بدهیم
آقا مهدی و پرورشگاه
شهرداری که با نفسش می‌جنگید
نگذاشت کسی باخبر شود
حرفهای پشت سر مهدی
فرمانده لشگر در مراسم زیارت عاشورا
تدبیر، دقت، بیت‌المال و آن سنگ
شجاعت آقا مهدی
نیم کردار باکری
اجازه نداریم بخوابیم
تحمید موقع شلیک آرپی‌جی
معتقدم او چند بار شهید شده
خشم آقا مهدی
لشگر خوبان

یادگاری‌های آقا مهدی
سالشمار زندگی
آلبوم عکس
صدای آقا مهدی
فیلم
وصیتنامه
دستخط ها
مدارک شناسایی
اوراقی از پرونده دانشجویی
در کلام رهبر


یادداشت‌های آزاد
گریزی وبلاگی از مجنون به غزه
برداشت شما چیست؟
!قابل توجه خوش پوش‌ها
و کان وعدا مفعولا
فحش آبدار
انی انا العباس اغدوا بالسقاء
حقیقت
!گلایه‌ای از آقای صدا و سیما
!باکری‌ها ضد ولایت فقیه‌اند
بجای آپ
اسفند عاشورایی 63
بر کرانه ازلی و ابدی حیات
دشت نفسهای‌مان سزاوار توپ‌های توست
برای مقام معظم رهبری
با اجازه احسان و آسیه
شبی که احمد شدم
اینجا هفته دفاع مقدس است
یادی از شهید نادر مهدوی و همرزمانش


همراهان
سید قاسم ناظمی
پیله
پروانگی
ابتدا
تلخک
راحت الحلقوم
اندر عوالم خودی
سمفونی باران در خلاء
حسین مداحی
جناب شیدا
الف‌های هرز
هلوع
می طهور
روح و ریحان
سبحان
عطای کثیر
خیبرشکن
شیفتگان خدمت
کشکول جوانی
زمزم دل
یادداشت‌های من
همه چیز از خدا و برای خدا
یک انسان نه چندان معمولی
نا آرام
بشری
الهدی
مولایم
حوریب
رخ اندیشه
شوق پرواز
زیباترین شکیب
دفترچه یادداشت
نسیمی از بهشت
در سایه‌سار معرفت
پشت مرزهای ممنوعه
!کمی تا قسمتی توهم
این خودمم
شمیم زهرا
سبوی تنهایی
یا حنان
نرگسی
طواف دل
بی قرار
امید منتظر
نون اول نامه
یک وجب دل
سه نقطه
آخرین دوران رنج
کنز
تا یوسفم از چاه بر آید
وبلاگ ایران اسلام
دم مسیحایی
سیصد و سیزده بهشتی
(طلبگی (خاطرات طلاب شهید
بزم عشاق
حرف دل
پلخمون
مشکوة
طراوت
زایر صفا
بیان
وبلاگ شهیدان
الف لام میم
تورجان
حاج علا
عرشیان
گذرگاه شیشه‌ای
شاسکولها به بهشت نمی‌روند
معلم شهید، همت
شهید احمد کاظمی
با همـــــه و دور از همـــه
کانال ماهی


لوگوی وبلاگ








لوگوهای‌ منتخب


پایگاه مقام معظم رهبری

بنیاد فرهنگی و خیریه نیمه شعبان مسجد آیت الله انگجی تبریز

مرکز اطلاع رسانی موسسه فرهنگی هنری شهید آوینی

مجمع وبلاگ نویسان مسلمان

بچه‌های قلم

مرکز اسناد انقلاب اسلامی

موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران

مؤسسه فرهنگی تحقیقاتی امام موسی صدر

شیفتگان خدمت - وبلاگی برای شهید بهشتی





Design by : Night Skin