(نقل از: امیر سپهبد شهید علی صیاد شیرازی)
اوایل انقلاب مأموریت داشتم برای آزادسازی چند شهر در منطقه شمالغرب به آنجا بروم. وقتی به منطقه رسیدیم برای همکاری و استفاده از برادران سپاه، شهید مهدی باکری را به عنوان مسئول عملیات سپاه ارومیه به من معرفی کردند. طی چند عملیات در کمتر از ده روز کلیه شهرهای مورد نظر پاکسازی شد. در این مأموریت از نزدیک با روحیه فداکاری و شجاعت و دلاوری شهید باکری آشنا شدم.
زمانی که برای نبرد با متجاوزین عراقی به منطقه جنوب رفتیم با شهید باکری سر و کار مداوم داشتم. شهید باکری یکی از فرماندهان خوب و لایق و شایسته سپاه بودند و در هر عملیاتی مأموریت خود را به نحو احسن انجام میدادند و از مشخصات بارز ایشان عمیق و دقیق بودن در کارها بود.
بنده با اینکه مدت زیادی با ایشان کار میکردم، نمیدانستم که وی تحصیلات عالیه دارد و مهندس* است و تصور من این بود که ایشان یک فرد معمولی است.
(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی)
* شهید باکری فارغ التحصیل دانشکده فنی تبریز (۱۳۵۶) در رشته مهندسی مکانیک بود.
+
نوشته شده در پنجشنبه 1388/04/11 1:9 توسط تبریزی
|
(نقل از: کاظم میرولد - از دوستان شهید باکری در دوران دانشجویی)
مهر ماه سال ۱۳۵۲ اولین ملاقات من با آقا مهدی در ساختمان شماره ۷ دانشکده فنی تبریز رخ داد. جوانی آرام، با چهرهای دوست داشتنی که در عمق نگاهش یک غم کهنه نهفته بود. راز و رمز این غم و چهره آرام، دنیای عجیبی است که تا کنون هیچ کس در ترسیم واقعی آن موفق نبوده است. همچنین به خاطر عظمت مهدی و بزرگی همراه با اخلاص او، ساواک نیز هرگز به درون پر غوغای او دست نیافت و نا امید از ظاهر خاموش او به حیلههای دیگر دست زد.
او بندهای از بندگان خدا بود که صبر، اخلاص، صداقت در عمل، سلامت در نفس، شجاعت و فداکاری، تواضع و فروتنی، بی ادعایی و کم حرفی و پرکاری و سخت کوشی را در حد کمالش در وجود خود پر کرده بود.
در دوران دانشجویی بین سالهای ۵۲ تا ۵۶ آقا مهدی معتقد بود که دل کندن از مال مقدمه است برای دست شستن از جان. در تقسیم کار آنچه را ارزش میشمرد این بود که کارهای پست تر و سخت تر را بیشتر بعهده بگیرد و این را یک مسابقه برای شکست نفس خود و فرار از تنبلی تلقی میکرد.
(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی)
+
نوشته شده در یکشنبه 1388/04/07 22:23 توسط تبریزی
|
(محسن رضایی)
مهدی در تاکتیک فوق العاده بود. همیشه بعد از اتمام جلساتی که با فرماندهان در خصوص طراحی و مانور عملیات تشکیل می دادم دو نفر را نگه می داشتم و در خصوص تاکتیک آن عملیات با آنها صحبت می کردم. یکی مهدی باکری بود و دیگری حسین خرازی. اگر آنها در بعد تاکتیک، عمیات را تأیید می کردند تصمیم نهایی را اتحاذ می کردم. آقا مهدی یکی از نادرترین طراحان تاکتیکی جنگ بود...
آقا مهدی باکری، استاد عبور از موانع و مشکلات رزمی بود. ایشان ۱۲ نفر رزمنده را انتخاب کرده و به آنها آموزش داده و گفته بود به محض آن که به شما دستور دادم از سنگرها بیرون می آیید، با سرعت تمام فاصله صد متری خود با دشمن را طی می کنید، خود را به داخل سنگرهای آنها می اندازید و آنها را خلع سلاح و دستگیر می کنید. ایشان آنچنان در انتخاب افراد درست عمل کرده و زمان مناسبی را برای حمله برگزیده بود که رزمندگان تحت امر او مثل صاعقه بر سر دشمن ریختند و آنها را بدون اینکه فرصت عکس العملی پیدا کنند از پای درآوردند و خط را شکستند و پیش رفتند.
مهدی باکری همیشه در برآورد تعداد رزمنده و گروهان ها و گردان ها در مقابله با دشمن و چگونگی انجام مأموریت خود نظر دقیق و پخته ای می داد. به همین دلیل هر گاه در درستی پیشنهاد ها و راه حل های دیگر فرماندهان به شک می افتادم، با آقا مهدی و حسین خرازی مشورت می کردم و تأیید نهایی را از آنها می گرفتم.
(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی)
+
نوشته شده در شنبه 1388/04/06 0:13 توسط تبریزی
|
(محسن رضایی)
از چهره باکری میتوان قدرت و صلابت اسلام را درک کرد. همیشه احساس میکردم که همنشینی با مهدی برای من یک نعمت است.
یکی از ویژگیهای شهید باکری در کنار ویژگیهای بالای اخلاقی و اعتقادی و شهادت طلبی، این بود که مهدی از بزرگترین تئوریسینها و نظریه پردازهای نظامی بود. چه کسانی بهتر و شایستهتر از باکریها میتوانند الگو باشند برای آنهایی که متعلق به عصر ما، ملت ما و آرمانهای ما هستند. آنها الگوهای عملی واقعی ما هستند.
وی سر تا پا اطمینان بود و قلبی آرام داشت. گاهی میشد که دو ساعت در جلسه مینشست ولی حرفی نمیزد و گاهی هم که لحظات حساس بود، حرفهای مهمی میزد و گاهی سخنان او بود که مسیر را تعیین میکرد. مهدی هیچگاه خوف به دل راه نمیداد.
من شک ندارم که شجاعت او از شجاعت بسیاری از قهرمانان تاریخ ما بالاتر بود.
(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" به کوشش حسین نجفی)
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/04/02 23:48 توسط تبریزی
|
(اثر طبع جواد محمدزمانی)
ديشب اين طبع، بيقرار شما
خواست عرض ارادتي بكند
دست كم از دل شكستهتان
واژههايم عيادتي بكند
***
چشم بد دور، عمرتان بسيار
كس نبيند ملالتان آقا!
ما نمرديم خون دل بخوري
تخت باشد خيالتان آقا!
***
چيست روباه در مصاف شير؟!
چه نيازي به امر يا گفته؟!
تو فقط ابرويي به هم آور
ميشود خواب دشمن آشفته
***
هست خاموشيات پر از فرياد
در تو آرامشي است طوفاني
«الذي انزل السكينه» تو را
كرده سرشار از فراواني
***
واژهها از لبت تراويدند
پرصلابت، پرعاطفه، پرشور
آفريدند در دل مردم
عزت، آمادگي، حماسه، حضور
***
اين حماسه همه ز يمن تو بود
گرچه از آن مردمش خواندي
رهبرا! تا ابد ولي محبوب
در دل عاشقان خود ماندي
***
سهم دلدادگان تو سلوي
قسمتِ دشمنان تو سجيل
رهبري نيست در جهان جز تو
كه ز امت چنين كند تجليل
***
نسل سوم چو نسل اول هست
با شعف با شعور با باور
جاري است انقلاب چون كوثر
هان! «فصل لربك وانحر»
***
گرچه در باغ سينهات داري
لطفها، مهرها، محبتها
گفتي اما نميروي چو حسين
تا ابد زير بار بدعتها!
***
ناگهان در نماز جمعه شهر
عطر محراب جمكران گل كرد
بغض تو تا شكست بر لبها
ذكر يا صاحب الزمان (عج) گل كرد
***
جان ايران! چه شد كه جانت را
جان ناقابلي گمان كردي؟!
آبروي همه مسلمانان
اشك ما را چرا درآوردي؟!
***
جسم تو كامل است، ناقص نيست
ميدهد عطر يك بغل گل ياس
دستت اما حكايتي دارد...
رَحِمَ اللهُ عَمِي العباس!
منبع: فارسنیوز
+
نوشته شده در دوشنبه 1388/04/01 19:32 توسط تبریزی
|
(نقل از: محسن رضایی)
نگران مهدی شدم. به خاطر حساس بودن کیسهای* با احمد کاظمی تماس گرفتم پرسیدم: موقعیت؟
گفت: دیگر داریم میآییم عقب. منتها روی پل ازدحام است. وضع ناجوری پیش آمده.
به احمد گفتم: مهدی کجاست؟ حالش چطور است؟
گفت: مهدی هم هست. پیش من است. مسئله ندارد. دیدم احمد حرف زدنش عادی نیست. رفتم توی فکر که نکند مهدی شهید شده. گمانم به آقا رحیم یا آقا رشید بود که فکرم را گفتم. گفتم احساس میکنم باید برای مهدی اتفاقی افتاده باشد و شما هم میدانید.
گفتند: نه. احتمالا باید زخمی شده باشد و بچهها دارند مداوایش میکنند.
گفتم: تماس بگیرید بگویید من میخواهم با مهدی حرف بزنم! طول کشید. دیدم رغبتی نشان نمیدهند. خودم رفتم با احمد تماس گرفتم گفتم: احمد چرا حقیقت را به من نمیگویی؟ چرا نمیگویی مهدی شهید شده؟
احمد نتوانست خودش را نگه دارد. من هم نتوانستم سر پا بایستم. پاهایم همان طور بیسیم بدست شل شدند. زانو زدم ساعتها گریه کردم. بچهها آمدند دورم جمع شدند و توصیه کردند خودم را کنترل کنم. گفتند: چرا اینقدر گریه میکنی؟
یادم به حرف زدنهایمان با یکدیگر میافتاد، یاد درد دل کردنهایمان، یاد خندههای خودمانیمان. یادم به مرخصی نرفتنهایش میافتاد و اینکه بهش گفتم برود خانه سر بزند و او گفت پیش بچههای لشگرش راحتتر است. و یادم میافتاد به اینکه هیچوقت از زندگی خودش برای من نگفت و اینکه هیچی برای خودش از من نخواست. نه ماشین، نه خانه، نه وام، نه مقام، نه هیچ چیز دیگری که دیگران برایش سر و دست میشکنند و اینکه خودش را رفت رساند به دریا. از دجله به اروند و از اروند به خلیج فارس. فهمیدم نمیخواسته در خاک دفن شود. فهمیدم میخواسته برود به ابدیتی برسد که خیلی از عرفا حسرتش را دارند. برای همین چیزهاست که معتقد هستم مهدی باکری گمنامترین شهید این جنگ است. در یک جمله بگویم که مهدی روح من است و این از کالبد من جدا نمیشود. من با مهدی زندگی میکنم.
(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" ،به کوشش حسین نجفی)
* "کیسهای" منطقهای از ساحل رودخانه دجله است که در اثر پیچ خوردگی رودخانه و برگشتن دوباره آن به مسیر خود ایجاد شده و در عملیات بدر به این نام مشهور بود.
+
نوشته شده در جمعه 1388/03/29 16:29 توسط تبریزی
|
بر هر مسلمانی وظیفه است که جهت تشخیص تکلیف اجتماعیاش آگاه و واقف باشد که در چه شرایطی واقع شده و در جامعهاش چه میگذرد و اسلام در چه حالی است و دشمنان اسلام چه کار میکنند و این آگاهی او قطعا باید روز به روز با پیشرفت زمان افزونتر شود و به جلو برود.
(منبع: "مهدی باکری در یادها و خاطرهها" - به کوشش حسین نجفی)
یک کامنت خصوصی ( ۱۷ فروردین ۱۳۸۸ - دانشجوی هرز ):
"با اجازه صاحب وبلاگ و خادم وبلاگ : دارم هشدار میدم . به جون همین بچه ها قسم ، اگه کسی بخواد این وبلاگ رو سیاسی کنه انشاء الله شخصا میزنم برجکش رو میارم پایین . چپ و راست و غیره هم حالیم نیست . اگه صلاح بود عمومیش کنید."
پینوشت: عمومیش کردیم. چون صلاح بود!!!
+
نوشته شده در سه شنبه 1388/03/26 20:53 توسط تبریزی
|
قاب اول: خداحافظ سردار
- علی اکبر! برو به نیروهایی که در سمت شهرک [حریبه] هستند بگو چند نفرشان بروند بالای تپه، عراقیها نیایند وارد خط ما بشوند.
به سرعت خود را به نزدیکی شهرک میرسانم و پیام آقا مهدی را به بچهها میگویم و دوباره به کنارشان بر میگردم. آقا مهدی آرپیجی را برای شلیک آماده میکند. تا متوجه برگشتنم میشود میگوید:
- علی اکبر! برو به جمشید سری بزن ببین در چه وضعی است؟
تا من به طرف گلوگاه که برادر نظمی در آنجاست قدم تند میکنم، آقا مهدی هم آرپیجی را به روی دوش میگیرد و از سیلبند بالا میرود. نمیدانم چرا میخواهد همه را دست به سر کند و دور و برش را خلوت کند. هر کس را به بهانهای دنبال کاری میفرستد...
هنوز از آقا مهدی فاصله نگرفتهام که صدای گلولهای بر میخیزد. دلواپس پیشانی آقا مهدی هستم. دل به دریا میزنم و سر بر میگردانم. فرمانده لشگر عاشورا با فرقی شکافته به قتلگاه افتاده است. تا بخود بیایم چند نفری اطراف آقا مهدی را میگیرند و بر روی دست بسوی قایقی که در آن نزدیکی است میرسانند. قایق خود را به آب میسپارد... (شهید علی اکبر کاملی - بیسیمچی آقا مهدی)
قاب دوم: آتش آن است که در خرمن پروانه زدند
قایق از میان گلولهها راهی برای خود مییابد و پیش میرود. سکان در دست "علیرضا تندرو" است. پیکر زخمی آقا مهدی را در گوشهای از قایق خواباندهاند. خون از پیشانیش میجوشد و سرازیر میشود. شعاعی از نور کمرنگ غروب آفتاب اسفندماه جلوه دیگری به چهره آقا مهدی داده است. زخمی هستم ولی همه فکرم پیش آقا مهدی است. بعید میدانم مرغ از قفس پریده باکری دوباره به حصار قفس برگردد. لبهایش مترنم است. با اینکه در زیر آن آتش شدید فرصتی برای شنیدن نیست ولی به لبهایش چشم میدوزم.
- الله و الله... الحمدلله، الله و الله... الحمدلله
در یک لحظه قایق در میان چند انفجار بالا و پایین میرود. سر میدزدم و "تندرو"، قایق را سالم از میان معرکه میگذراند. ناگهان نگاهم روی سیلبند ثابت میماند. عراقیها به روی سیلبند آمدهاند و بسوی قایق روی آب شلیک میکنند. هنوز چشم از سیلبند بر نداشتهام که آرپیجی زنها دوباره شلیک میکنند و قایق را هالهای از آتش در میان میگیرد...
روی دجله غوطهورم. موج انفجار آرپیجی بداخل آب پرتابم کرده است. دست و پا میزنم و خود را روی آب نگه میدارم. لاشه قایق در فاصلهای دور در میان شعلههای آتش میسوزد... (شهید محمد قنبرلویی)
قاب سوم: از دریا تا دریا
عزیز جعفری به جلو میآید و در کنار دجله پیدایم میکند.
- سعی کنید جنازه آقا مهدی را پیدا کنید!
امروز تلخترین بعد از ظهر زندگانیم را پشت سر گذاشتهام و دل و دماغ هیچ کاری را ندارم. تصمیم گرفتهام تا پیکر آقا مهدی پیدا نشود از اینجا تکان نخورم.
هوا که تاریک میشود به همرا سه نفر دیگر به دجله میزنیم. قایق به آرامی پیش میرود. میخواهیم ساحل منطقهای را که قایق آقا مهدی در وسط آن منفجر شده، جستجو کنیم. با استفاده از تاریکی به آنسوی دجله میرویم و از روبروی شهرک حریبه جستجوی ساحل غربی را آغاز میکنیم. باید همینطور تا آنسوی منطقه کیسهای را بگردیم.
نگاهم لای نیزارها میچرخد و مطمئنم که پیچ خوردن دجله و سرعت آب باعث میشود که جنازه در ساحل منطقه کیسهای افتاده باشد. فکر میکنم که پیکر آقا مهدی را در همین حوالی خواهیم یافت ولی هر چه میجوییم کمتر به نتیجه میرسیم. با اینکه احتمال خطر دارد ولی به هر سیاهی که روی آب میرسیم، چراغ قوهای را که همراه بردهایم روشن میکنم تا از بودن یا نبودن پیکر آقا مهدی مطمئن شوم. ولی گویی از قایق و آقا مهدی خبری نیست. دیگر نا امید شدهایم. در همین لحظه دشمن متوجه حضور ما میشود و به طرفمان آتش میگشاید. یکی از بچهها زخمی میشود و گلولهای هم نصیب من میشود.
جستجو بیفایده است. مهدی باکری فرمانده لشگر ۳۱ عاشورا به دریا پیوسته و از او نشانی جز چند خط وصیتنامه عاشقانه چیزی نمانده است. (مصطفی مولوی)
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۲۴ - ۲۲۰ و ۲۳۲ - ۲۳۱ با تلخیص)
+
نوشته شده در یکشنبه 1388/03/17 23:48 توسط تبریزی
|
قاب اول. در یک محدوده ۲۰۰ متری در محاصره کامل هستیم. اسلحهای بر میدارم و به سراغ آقا مهدی میروم. درگیری شروع شده و دشمن از همه سو فشار میآورد. به کنار آقا مهدی که میرسم، میبینم نشسته و خشابش را پر میکند. با عصبانیت خشاب را از دستش میگیرم و در حالی که بغض گلویم را گرفته فریاد میزنم: "شما لازم نیست اینجا بمانید، ما هستیم و مقاومت میکنیم. شما با این قایق بروید."
- جمشید! الان وقت جنگ است، برو. برو به بچهها بگو همه اسلحه بدست بگیرند و با دشمن مقابله کنند.
مستأصل میشوم. مهدی با سماجت میخواهد بماند و کاری از دست من ساخته نیست. بر میگردم تا به کمک بچهها جلوی هجوم دشمن را از سمت گلوگاه بگیرم... (سردار جمشید نظمی)
قاب دوم. آرپیجی را از دستش میگیرم و دوباره التماس میکنم که: "ترا به جان امام شما به عقب برگردید." میگوید: "اگر حال داری بیا با دشمنان اسلام بجنگیم!"
دوربین را بدست من میدهد و اشاره میکند که نگاهشان کنم. با دوریبن نگاه میکنم. همه جا پر از دشمن است. برای ۲۰ نفر بیش از سه چهار گردان نیرو در آن اطراف آرایش گرفتهاند و به پیش میآیند. وقتی بر میگردم تا دوربین را به آقا مهدی بدهم، میبینم آقا مهدی بیهوش افتاده است و زیر لب زمزمه میکند. نزدیک میشوم. آقا مهدی با مولای خود صحبت میکند! علی اکبر کاملی را صدا میزنم. تا میرسد و آقا مهدی را با این وضع میبیند هر دو گریهمان میگیرد. چقدر با ادب صحبت میکند. چقدر با معرفت است...
لحظات معنوی خلوت انس به پایان میرسد و آقا مهدی به هوش میآید. دیگر میدانم که اینجا کربلاست و امروز عاشورای مهدی است.
- آقا مهدی! ترا به جان شهدا اگه شهید شدی دست ما رو هم بگیر! حلالمان کن. شفاعت کن ما رو آقا مهدی.
- برادر اوهانی! شما تو سیاست دخالت نکنید!! شهید شدن و شهید نشدن هر دو دست خداست.
آقا مهدی جیبهای اورکتش را خالی میکند و هر چه نقشه و مدارک دارد به دجله میاندازد. لحظه به لحظه محاصره تنگتر میشود و دیگر هیچکس به بازگشت فکر نمیکند... (شهید رحمتالله اوهانی)
ادامه دارد...
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۲۰ - ۲۱۸ با تلخیص)
پینوشت یک: "خرمشهر را خدا آزاد کرد."
پینوشت دو: این روزها برایم حکم شب امتحان دارد. دو ماه است که دارم برای امتحانی که میگویند لااقل به شش ماه مطالعه نیاز دارد درس میخوانم! نتیجه اگر از پیش تعیین شده هم نباشد، حد و حدود استرس بنده در این چند روز باقی مانده تا امتحان باید مشخص باشد. حکماً اگر ابا از دلخوری آقا مهدی باکری نبود از دو ماه پیش کرکره اینجا را هم پایین کشیده بودم. وعده کرده بودم که نتیجه مسابقه "خدایا مرا پاکیزه بپذیر" را سوم خرداد ماه اعلام کنم. دوستانی که بخاطر گرفتاری درسی نگارنده چند روز دیگر صبر میکنند مشمول رحمت خداوند باشند انشاء الله!
+
نوشته شده در شنبه 1388/03/02 20:11 توسط تبریزی
|
(نقل از: شهید علی اکبر کاملی، بیسیمچی شهید باکری)
کنار آقا مهدی نشستهام. عراقیها آنقدر نزدیک شدهاند که میشود صدای پایشان را شنید. چند نفر از آنها میخواهند به این طرف بیایند. نارنجکی بدست میگیرم و ضامنش را میکشم و به آن طرف پرتاب میکنم. نارنجک با صدای مهیبی منفجر میشود و صدای داد و فریاد چند نفری به هوا بر میخیزد. آقا مهدی میگوید: "نارنجک را آنطور پرتاب نمیکنند بلند شو دو تا نارنجک بیاور." بر میخیزم و به دنبال نارنجک میروم. قحطی مهمات است. هیچ جا نارنجکی پیدا نمیکنم. از بچههایی که در پشت سیلبند نشستهاند از هر کدام یک نارنجک میگیرم و به کنار آقا مهدی بر میگردم و نارنجکها را به آقا مهدی میدهم.
- بلند شو تیراندازی کن!
نمیدانم میخواهد چکار کند ولی جرأت پرسیدن هم ندارم. اسلحه را آماده میکنم و بر میخیزم. زیر آتش من و چند نفر از بچهها آقا مهدی بر میخیزد و به آن طرف سیل بند میرود و روی زمین میخوابد. سر میدزدیم تا خشابهایمان را عوض کنیم و عراقیها بر میخیزند و بسوی ما تیراندازی میکنند. در همین لحظه آقا مهدی ضامن نارنجکها را میکشد و بسوی عراقیها پرتاب میکند. با انفجار نارنجکها ما دوباره تیراندازی میکنیم و آقا مهدی بسوی ما بر میگردد. بیسیم صدا میکند. بگوش میشوم. از قرارگاه هستند. آقا مهدی صحبت نمیکند. از قرارگاه میگویند دست و پای مهدی را ببندید و به عقب بیاورید. من جرأت چنین کاری را ندارم. به التماس میافتم: "تو رو به ابوالفضل بیا برو عقب." ولی توجهی نمیکند... (ادامه دارد)
پینوشت: جایی از قول سردار دکتر حسین علایی - هم دانشگاهی و همرزم قدیمی شهید باکری ـ خواندم که گفته بود: "علت اینکه شهادت مهدی به حماسه تبدیل شد این بود که او و نیروهایش با دست خالی با عراقیها جنگیدند بدون اینکه یک لحظه به برگشتن فکر کنند."
(منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۲۱۸ - ۲۱۷ با تلخیص)
+
نوشته شده در شنبه 1388/02/26 8:5 توسط تبریزی
|