|
| |
|
تقریبا همه آنچه تا امروز روی وبلاگ قرار دادهام روایات دو کتاب «خداحافظ سردار» و «به مجنون گفتم زنده بمان» بوده است. هنوز ده عنوان کتاب دیگر به اضافه چندین ساعت فیلم و صوت ضبط شده هست که متضمن یادهای ناب رزمندگان اسلام از شهید آقا مهدی باکری است و من نمیدانم چقدر وقت دارم که همه آنها را در این صفحه مجازی درج کنم! مهدی باکری تمام ناشدنی است. چون او فقط مکتوب و مکنون در روایات نیست. معتقدم هنوز هم سینه سوختگان جنگ که در گوشه و کنار این کشور در کنج گمنامی افتخار رزمنده اسلام بودن را دارند گفتنیها دارند از او. ناگفتهها هم همه خاطره نیستند. شاید آرزوی خام بوده باشد اینکه گاه آرزو کردهام سینه سوختهای پیدا شود که سوز لقاء الله سینه مهدی باکری را توصیف کند یا رمز مرگ آگاهی حیرت انگیز او در میدان جنگ را که از شیوه مولی علی علیه السلام اخذ کرده بود در حد فهمهای ما بگشاید. شاید روزی یکی زبان گشود و شاید هم این چیزها اصلا وصف شدنی به زبان نباشد. و احتمال دوم به حقیقت نزدیکتر است! اما هنوز توسل به همین مقدار که گفته و نوشته شده غنیمت است. تقریبا تمامی روایات دو کتابی را که در بالا اسم بردم در این وبلاگ درج کردهام، بجز چند تا که یا در متن روایات دیگر تکرار شدهاند یا روایتی ساده بودهاند از یک اتفاق معمولی که آنها را معمولا برای نقل در اینجا به تأخیر انداختهام. اما برای اینکه هیچ روایت ثبت شدهای از زبان رزمندگانی که شهید مهدی باکری را از نزدیک دیدهاند از قلم نیفتد - و نباید بیفتد - همینها را هم بتدریج به آرشیو «یادها»ی آقا مهدی اضافه خواهم کرد. روایاتی که از این پست شروع به درج آنها میکنم روایات کتاب «مهدی باکری در اندیشه و عمل» نوشته سردار حسین علایی است. این کتاب کم حجم که در واقع گردآوری، تکمیل و بازنشر مقالاتی است که سردار علایی آنها را در فاصله سالهای ۶۸ تا ۸۷ در جراید کشور پیرامون شخصیت شهید مهدی باکری به چاپ رسانده، بجای خود حاوی مطالب بکری است که قبل از ایشان کسی در جایی نیاورده. از این لحاظ کتاب یاد شده کتابی است قابل توجه. مضافا اینکه سردار علایی از معدود افرادی است که از زمان دانشجویی تا شهادت مهدی باکری، دوران ده ساله مبارزات و مجاهدات او از ۱۳۵۳ تا ۱۳۶۳ را از نزدیک درک کرده و همراه او بوده و از این لحاظ جزو قدیمیترین یاران وی بشمار میآید و همین به اعتبار مطالب کتاب میافزاید. در قسمتی از مقدمه کتاب «مهدی باکری در اندیشه و عمل» آمده است: یکی از ابعاد مهم موفقیت ایران در برابر تهاجم ارتش بعثی عراق، طرح ریزی و انجام عملیاتهایی بوده است که توانسته در شرایط نابرابر از نظر تجهیزاتی و امکاناتی، قوای دشمن را از خاک ایران بیرون رانده و در نهایت، دوران جنگ را تبدیل به فرصتی مهم برای جمهوری اسلامی جهت توسعه قدرت دفاعی خود بنماید. از آنجا که یگانهای رزمی تأسیس شده در دوران جنگ با تکیه بر افراد و انسانهای فداکاری ایجاد شده که بصورت رزمنده داوطلب، خود را در این واحدها سازمان میدادند، بنابراین مطالعه شخصیت این افراد بخصوص آنانی که ستون اصلی و پایه اساسی قدرت رزمی هر لشکر محسوب میگردیدند میتواند به شناخت واقعیات حماسه آفرینیهای ملت ایران در دروان دفاع مقدس کمک نماید. بسیاری از فرماندهان یگانهای سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، از انسانهایی بودهاند که داوطلبانه و فقط بخاطر خدا و دفاع از آرمانهای اسلامی وارد جبهههای جنگ شدند و توانستند تیپها و لشکرهایی را حول محور تواناییها و شخصیت خود تشکیل دهند و با بکارگیری تفکر و اندیشه و با تکیه بر نصرت باری تعالی تمام همت خود را برای دفع تجاوز دشمن بکار گیرند... در تمام دوران آشنایی ده سالهام با مهدی باکری، او را یک انسان بزرگ و شیعهای واقعی یافتم که نقاطی در زندگیاش وجود دارد که از نطر تربیتی بسیار اهمیت داشته و میتواند به نسلهای بعد منتقل شود. او فردی متواضع و انسان آرامی بود که به سادگی عصبانی نمیشد. اهل تظاهر نبود، بسیاری از فعالیتهایی که انجام میداد، برای دیگران آشکار نبود. حضور وی در جبهه بر اساس یک تکلیف الهی شکل گرفته بود. شخصیت وی دارای ابعاد زیادی است. پرداختن به حالات و صفات روحی وی، شناخت عمیقی را از وی میطلبد... سردار «رسول اصغرزاده» میگوید: کسانی که عملیات بدر را درک کردهاند از شرایط سخت و طاقت فرسا و دشواری که برای رزمندگان اسلام در جریان این نبرد پیش آمد، خبر دارند. فشار شدید تانکها و هواپیماها و بمباران شدید دشمن وصف ناشدنی است. در همین شرایط بود که خبر شهادت سردار بزرگ اسلام شهید مهدی باکری به قرارگاه مرکزی فرماندهی رسید. موجی از غم و اندوه، سراسر روح فرماندهان قرارگاه را فرا گرفت. بخصوص چهره برادر محسن بشدت ملتهب و متأثر شد. خود من تا آن زمان ایشان را اینقدر ناراحت ندیده بودم. یکی از برادران پیشنهاد کرد برای کاهش اندوه آقا محسن در پی خبر شهادت مهدی باکری، خوب است یکی از بچهها روضهای بخواند تا ایشان قدری گریه کند. دیدم فکر خوبی است، گفتم یکی از دوستان روضهای خواند؛ روضه عصر عاشورا. قرارگاه، در ضجه و گریه فرو رفت. برادران حاضر در قرارگاه خیلی گریستند. در همین اثنا، آقای «محمد علی انصاری» از دفتر حضرت امام خمینی تماس تلفنی گرفتند (توضیحا عرض میشود که آقای انصاری در زمان عملیاتها رابط دفتر امام با فرماندهی کل سپاه بودند که اخبار را مستمرا به عرض حضرت امام (ره) میرساندند). وقتی تماس گرفتند، من اخبار را دادم. ایشان در همین حال، صدای روضه و گریه در قرارگاه را از تلفن شنیدند. گفتم: برادرمان مهدی باکری فرمانده لشکر عاشورا هم چند دقیقه قبل به شهادت رسیدند و چون آقا محسن خیلی ناراحت است، گفتهایم یکی از برادران روضهای میخواند. ناگاه آقای انصاری گفت: گوشی را نگه دار، حاج احمد آقا صحبت میکنند. که گوشی را آقای حاج سید احمد آقا خمینی گرفتند و گفتند: آقای رسول زاده آنجا چه خبر است؟ گفتم: «گزارش را برای آقای انصاری دادم.» و ضمنا مسأله شهادت باکری و حزن و اندوه آقا محسن و روضه قرارگاه را به ایشان منتقل کردم. بدون خداحافظی گوشی را قطع کردند و شاید کمتر از ده دقیقه بعد، آقای انصاری زنگ زد و گفت: آقای رسول زاده، با حاج آقا (منظور حاج احمد آقا) صحبت کنید. حاج احمد آقا گفتند: آقای رسول زاده! این، پیام امام است. یادداشت کن و سریع به آقا محسن بده. پیام امام به این شرح بود: «چون گزارش دادند بعضیها ناراحت هستند میخواستم بگویم هیچ جای نگرانی نیست. البته من برای شهدا و شما دعا میکنم ولی باید همه ما بدانیم که ما تابع اراده خداوند هستیم. ما از ائمه که بالاتر نیستیم. آنها هم در ظاهر، بعضی وقتها موفق نبودند. هم پیغمبر (ص) هم امیرالمؤمنین (ع) هم امام حسن (ع) و امام حسین (ع). ما که نسبت به مقام اینها چیزی نیستیم. عمده، مشیت خداوند است که هر چه او بخواهد، همان خوب است و چون عسل شیرین. و باید با آغوش باز پذیرای آنچه او میخواهد باشیم و از هیچ چیز نگران نباشید. محکم باشید و از هم اکنون در فکر عملیات بعد و مطمئن باشید که پیروزید. امروز هم پیروزید. اگر کار برای خدا باشد که شکست ندارد.» هنوز همان فضای حزن در قرارگاه حاکم بود که دست نوشتهام را که پیام امام بود به آقا محسن دادم. آنچنان مجذوب شد که برخاست. چهرهاش دگرگون شد. همه فرماندهان یگانها را با بیسیم بگوش کرد و با روحیهای عجیب و وصف ناشدنی پس از اینکه شهادت باکری را به همه تسلیت و تبریک گفت متن پیام را با صلابتی عجیب خواند و فضا کاملا در جبههها تغییر کرد. بعدها برادر محسن به من گفت: من از همان موقع که پیام امام را دریافت کردم با توجه به تأکید امام بر اینکه از هم اکنون به فکر عملیات بعد باشید، طرح عملیات فاو در ذهنم شکل گرفت. (منبع: مهدی باکری در اندیشه و عمل، حسین علایی، چاپ اول، ص ۶۷ - ۶۵) روایت لحظه به لحظه حماسه مقاومت و پایداری تا شهادت باکری لباسهایم را لب رود شسته بودم داشتم میآمدم مقر که دیدم آقا مهدی دارد از روبرو میآید. سلام کرد. گفت آقای نظمی را میخواهد و نمیداند باید کجا پیدایش کند. گفتم یک کم مهلت بدهد. رفتم پیراهنم را پوشیدم آمدم گفتم: «در خدمتم.» گفت: «خودت بودی؟» من او را بارها دیده بودم. بار اول در عملیات «رمضان» بود در مدرسهای در شهرک گلستان اهواز و جایی که گردانهایمان مستقر شده بودند. یک روز آمدند گفتند فرمانده تیپمان میخواهد بیاید برایمان صحبت کند. صبحگاه آن روز در ذهنم ماند. حتی حالا که دارم از او برای شما حرف میزنم میبینم چهرهاش با چهرهای که بعدها پیدا کرد خیلی فرق داشت، بخصوص در «بدر». آن روز بعد از عملیات «مسلم بن عقیل» بود. آشنایی عمیق من با حمید شکل گرفته بود و آقا مهدی میخواست بداند با او به یک عملیات دیگر میروم یا نه. گفتم: «ما که شب رسیدهایم، آقا مهدی. فکر نمیکنید بچهها یک کم خسته باشند؟» عملیات نفوذی بود. مجبور شدم رفتم از بچهها لباس قرض کردم. آمدم با آقا مهدی و با یک لندرور رفتیم به جایی که باید میرفتیم. از آن به بعد و از وقتی که تیپمان شد لشکر (از بعد والفجر مقدماتی) ارتباطمان با هم بیشتر شد. دوستتر شدیم و صمیمیتر. این را فقط به شما میگویم؛ من در تمام آن روزها خیلی سعی میکردم با دید منفی به او و حمید نگاه کنم. یعنی ازشان عیبی بگیرم و نمیتوانستم. خودشان نمیگذاشتند. بس که سر به زیر بودند و کم حرف، بخصوص آقا مهدی و بخصوص در مجنون و در روزها و لحظههای آخرش. این بدر با جزیرههای جنوبی و شمالی مجنونش و آن دجله پریشان و پر خاطره و پر از نیاش همیشه با یاد حمید و مهدی برای من زنده میشود و عملیات سختش هم. به مهدی گفتم: «اجازه هست از آب این دجله نازنین یک وضوی نازنین بگیریم؟!» گفت: «اجازه ما هم...» که آتش از آنطرف رود زبانه کشید طرف ما و ما تازه بو بردیم که آنطرف چه جنگ سختی در پیش داریم. بچهها رفتند پشت سیلبند. مهدی دستور داد چند نفر سریع لباس بپوشند و از زیر پوشش آتش ما بروند آن طرف. کارکشتهها را انتخاب کردم. لباس پوشیدند و زدند به آب. ولی جریان آب آنقدر شدید بود که نتوانستند کاری صورت بدهند. حتی چند نفرشان شهید شدند. نمیشد کاری کرد. رفتن بقیه هم با آن حجم آتش، نوعی ریسک حساب میشد. تا اینکه من و بیسیمچیام، نصفههای شب و در آن سرما، دیدیم یک ایفا آمد ایستاد پشت سیلبند و مهدی ازش پرید پایین و گفت: «به بچهها بگو سریع این بلمها را بیاورند پایین. باید هر چه زودتر چند نفر بروند آن طرف جا پا سفت کنند تا بقیه را بفرستیم.» ما فقط یک شب نخوابیده بودیم و او دو شب نخوابیده بود و با این حال، قبراقتر از ما نشان میداد. حتی آمد بلمها را آورد پایین. یک گروهان از بچهها را آماده کردم. مهدی آمد تذکر لازم را به همهشان داد که وقتی پیاده شدند، درگیر نشوند بمانند تا قایق برگردد همه را ببرد. حرفهای مهم را به فرمانده گروهانش (شهید محمود دولتی) زد. محمود مطمئنش کرد مو به مویش را اجرا خواهد کرد. سری اول رفتند. به سری دوم هم گفتیم بروند برایمان خبر بیاورند. آمدند گفتند: «مثل اینکه فلنگ را بستهاند رفتهاند. هیچکس آنجا نیست.» آقا مهدی گفت: «حالا قایقها را راه بیندازید، وقتش است.» ما با سری سوم رفتیم، رفتیم همان شب کیسهای را تصرف کردیم. مهدی همان شب توضیح لازم را به بالا داد. از فردایش شروع کردند به پل زدن روی دجله. رفت و آمد نیروهای پیاده از روی آن انجام میشد. پنج روز آنجا بودیم. عملیات از محورهای دیگر ادامه داشت. ما درگیری خاصی نداشتیم. در حقیقت ما به هدفهای مأموریتی خودمان رسیده بودیم و منتظر دستور جدیدتر بودیم. فکر کنم بیست و چهارم اسفند بود که آقا مهدی آمد گفت: «ادامه عملیات به طرف اتوبان بصره – العماره است.» مأموریت گردان ما و گردان امام حسین (ع) این بود فردایش برویم سراغ پل این اتوبان و یا تصرفش کنیم یا منفجر، تا از طرف «العماره» نتوانند نیروی کمکی بفرستند. لشکرهای دیگر هم آنجا بودند ولی فقط لشکر عاشورا از دجله عبور کرد. در برنامه هم نبود که بقیه عبور کنند. چون آن منطقه «کیسهای» بهترین موقعیت را برای عبور از دجله به ما میداد. فضا هم آنقدر زیاد نبود که کل لشکر یا حتی کل گردان خودمان را ببریم آنجا مستقر کنیم. فقط یک گروهانمان رفت. همانها هم تمام پاتکهای عراق را تحمل کردند. حمله البته به شدت روزهای اول نبود چون از جناحهای دیگر هم درگیر بودند و فرصت نمیکردند فقط به ما برسند. همان روز، قرار بود گردان علی اصغر زنجان، با فرماندهی احدی، بروند شب توجیه شوند که احدی برگشتنا با تیر مستقیم تانک شهید میشود. مهدی مجبور میشود مأموریت را بسپارد به گردان امام حسین (ع)، با اینکه تلفات داده بودند و کمتر از همیشهشان بودند. مأموریت گردان ما گرفتن پل بطرف پایین بود. یک تیم ده نفری تخریب هم با امکانات لازم قرار بود همراه گردان بیاید تا وقتی پل تصرف شد، منفجرش کنند. آقا مهدی پیش از غروب داشت سفارش میکرد. گفت: «خدا یادمان نرود» و من یاد کاغذهایی افتادم که قبل از عملیات تایپ کرده بود داده بود به همهمان. نوشته بود در زمان حرکت «لا حول و لا قوة الا بالله» بخوانیم و در زمان درگیری «الله اکبر» و «لا اله الا الله». ذکرهای دیگر هم نوشته بود و حالا داشت یادآوری میکرد و از هدفهای این مأموریت میگفت و از آن تیم تخریب. من اصرار کردم که تیم تخریب با ما بیاید. گفت اشکال ندارد. گفت: «هنوز نرسیدهاند. وقتی رسیدند میگویم با شما بیایند.» و خداحافظی... همه با هم و همه با آقا مهدی و آقا مهدی با همه. به یاد هم و به یاد دوستهای از دست رفته همین لشکر و به یاد همین مجنون و به یاد حمید که مهدی نگذاشته بود برویم و جنازهاش را بدون جنازه شهدای دیگر بیاوریم. آقا مهدی به همه میگفت: «الله بندهسی» و میبوسیدشان و اصلا به ذهنش نمیرسید که از آن به بعد و با یاد او این جمله زبان به زبان میگردد و تکیه کلام همه میشود تا یاد او زنده بماند. آماده حرکت شدیم. دو سه ساعت منتظر شده بودیم. وقت رفتن نزدیک بود. آمدم این طرف دجله. به آقا مهدی گفتم: «این تیم تخریب چی شد؟» خیلی دنبالشان بود. تأسف میخورد نباید این طور بشود. گفتم: «هر وقت آمدند خبرمان کن!» ساعت ۱۱ دستور حرکت داشتیم. حرکت کردیم، بدون تیم تخریب. آقا مهدی از پشت بیسیم گفته بود برویم تا بعد از درگیری باز ارتباط برقرار کند. بیسیمها روشن ماندند ولی بیارتباط. رفتن همان و درگیری همان. دجله تقریبا سمت راست ما بود و در ساحلش یک شهرک و کنارش یک دکل. شب از این شهرک آتش شدیدی روی سر ما ریخته شد. درگیری شدیدی صورت گرفت. هر گروهان مأموریت خاصی داشت. من با گروهان محمود دولتی میرفتم که بروم نزدیک پل باشم. ارتباط برقرار شد. با من و فقط با من. مهدی از من خبر میگرفت. تغییر کانال نمیداد. من هم با ارتباط با گروهانهای دیگر خبرش میکردم که در چه وضعی قرار داریم. اولین درخواستم گروه تخریب بود. آقا مهدی گفت: «الان حرکت میکند.» حرکت هم میکنند، بعد از درگیری، و با یکی از بچههای اطلاعات عملیات مسئول، تا بیایند برسند به ما و پل. که متأسفانه این مسئول ترکش میخورد و شهید میشود. کل تیم هم تلفات زیادی میدهد و از هم میپاشد. گروهان ما رفتند پل را گرفتند و به من خبر دادند «تخریبچیها چی شدند پس؟!» تا دم دمای صبح تماس میگرفتیم که عراق دارد فشار میآورد، تخریب هنوز نرسیده، پل هنوز سالم است. تا اینکه فهمیدیم چه شده و پل منفجر نخواهد شد. بعد متوجه شدیم گروهان ما محاصره شده. یعنی بجز تلفاتی که داده، حالا راه برگشت هم ندارد و گردان امام حسین (ع) هم. علی تجلایی به آقا مهدی اطلاع داد که اصغر قصاب (فرمانده گردان) شهید شده و او در خدمت است و هر دستوری که بدهد اجرا میکند. مهدی میدانست آنها در محاصرهاند. با هدایت هم و با بیسیم توانستیم ده پانزده نفرشان را از حلقه محاصره بکشیم بیرون، بگوییم خودشان را بروند برسانند به شهرک قُریبه، بیایند ملحق شوند به ما. تلفات زیاد بود و درگیری عجیب. عصبانی بودیم. عراقیها اصلا عقبنشینی نمیکردند. تیر از همه طرف میآمد. در یک آن میدیدی بغل دستیات افتاد بدون اینکه معلوم باشد از کدام طرف تیر خورده. عراق سرسختانه دفاع میکرد. اسیر هم میداد البته. به محمود دولتی گفتم: «اسیر؟» نگاه کردم دیدم چند نفر آنجا هستند. سریع دویدم رفتم دیدم مهدی آنجاست. دلگرم شدم. بهش گفتم که گروهانها در چه وضعیاند. گفتم: «گروهان دولتی مانده و من خودم. زیاد نیرو نداریم. یعنی نمانده که داشته باشیم.» ساکت بود. گفتم: «برنامه چیه؟ پل هم منفجر نشد.» گفت: «همینجا صبر میکنیم.» دجله را نشانم داد و گفت: «از این مسیر میشود رفت زیر پل. منتها باید صبر کنیم شب شود تا از همین راه بزنیم برویم پل را منفجر کنیم.» گفتم: «همه جورهاش در خدمتیم اما...» چه باید میگفتم جز اینکه تلفات زیاد است و زخمیها هم وگروهان، بیفرمانده و هم خودش برگشته عقب و فقط من ماندهام و چند نفر نیروی خسته... و محمود دولتی. آقا مهدی گفت: «همین تو باشی خودت یک گردانی.» دولتی خندید. گفت: «پس حالا که اینطور شد من هم یک گروهانم!» که خندیدیم و مطمئنش کردیم تنهایش نمیگذاریم ولی درستش این است که نیرو لازم است. آقا مهدی سریع با بیسیم ارتباط برقرار کرد. نیرو خواست. یک گروهان آمد. تمام جاهایی را که گرفته بودیم، حفظ کردیم. آقا مهدی تأکید داشت که شهرک را به هر قیمتی حفظ کنیم تا از همانجا پل را منفجر کنیم. با بیسیم درخواست قایق و مواد منفجره کرد. یکی دو قایق آمدند و هر چی میخواستیم پیاده کردند توی ساحل نزدیک شهرک. ما البته سلاح سنگین نداشتیم. فقط آرپیجی و کلاش و تیربار. خمپاره اندازها آن سمت دجله بودند. ما از آنجا تأمین میشدیم. بد هم نبود. عصر آمدم نیروها را آرایش جدید دادم تا اگر عراق پاتک زد، بتوانیم مقابله کنیم و عقب ننشینیم. بعد هم توی سنگر بتونی ناغافل خوابم برد. بین خواب و بیداری شنیدم بچهها فریاد میزنند: «عراقیها! عراقیها!» بلند شدم از پنجره نگاه کردم و حس کردم لوله یک تانک دارد میآید تو و الان است که بزند پنجره را بشکند، از بس که تانکها و نیروهای عراقی نزدیک بودند. با یک بررسی بیشتر معلوم شد عراقیها با استفاده از نفربرها و تانکهایشان در یک آن و با تمام امکاناتشان حرکت کرده بودند طرف شهرک و آن سیلبندی که ما پشتش مستقر بودیم. غافلگیر شده بودیم و من ناگهان دیدم چند نفر از بچهها دارند فرار میکنند. دولتی آمد گفت: «آقا مهدی داخل شهرک است. اگر اینها اینطوری بچسبند به این سیلبند، همه ما که هیچ، آقا مهدی را میآیند اسیر میکنند.» دستور آتش دادم تا عراقیها نتوانند بیایند بچسبند به سیلبند. یکی از بچهها با آرچیجی یک نفربر را زد. نفراتش ریختند بیرون. بقیه هم تیراندازی کردند. به همین نام و نشان بقیه تانکها عقب نشینی کردند. سریع آمدم بچهها را آرایش نظامی جدید دادم گفتم برای پاتک بعدی آماده باشند. پاتک بعدی با نفرات پیاده طراحی شد، با فاصله یک ساعت و با آتش پشتیبانی شدید. سختترین درگیری آنجا شروع شد. از آن به بعد دیگر من پهلوی مهدی بودم که آمده بود کنار سیلبند دجله. آنجا طوری بود که هیچ سنگری نداشت، عقبه عراقیها بود. سنگرسازی نداشت. آن یک سنگر بتونی هم برای دژبانی و ورودی شهرک بود. نمیشد ازش استفاده جنگی کرد. هیچ پناهگاهی برای هیچکداممان وجود نداشت. عراقیها هم با هر وسیلهای که فکرش را بکنید آتش میریختند روی سر ما. حتی با هواپیماهایشان. یک هواپیمای بزرگ هم آمد. اول فکر کردم مسافربری است و حتما اشتباه آمده و بعد فهمیدم توپولوف است. دیدم بشکه میاندازد. دیدم بشکه هم نیست، بمب است. و آتش، آتش، آتش، از همه طرف. از زمین و آسمان. حتی از طرف خودمان که آمدند برای پاتک عراقیها و بخاطر نزدیکی ما به آنها احتمال آسیب به ما هم بود. هر لحظه بر میگشتم به آقا مهدی نگاه میکردم میدیدم پشت سیلبند نشسته، زانوهایش را گرفته، فقط لبهایش تکان میخورد، فقط ذکر میخواند. رفتم پیشش گفتم: «چیکار کنیم آقا مهدی؟» گفتم: «من و دولتی هستیم، تو بهتر است یرگردی بروی نیرو بیاوری!» نفهمیدم چه شنیدم. اصلا نخواستم باور کنم، هیچ کاری هم نمیتوانستم بکنم. دیدم یک قایق دارد میرود طرف عراقیها، آقای تندرو، سکاندار و آقا مهدی نشستهاند توی آن قایق. داد زدم. آنقدر داد زدم که صدایم گرفت. صدای موتور قایق نمیگذاشت که آنها بشنوند که میگویم دارند مستقیم میروند طرف عراقیها. سکاندار با سر پایین از شلیک تیرها آمد از جلوی ما رد شد. به دولتی گفتم: «الان میزنندش محمود... چکار کنیم؟» قایق رسید به عراقیها. شلیکشان هدفدار شد. با هر چه که داشتند میزدند. در یک آن دیدم قایق تکه تکه شد و آتش گرفت و تمام تکههایش به هوا رفت و آرام آمد افتاد توی دجله و دجله هم تمام تکهها را با خودش برد. محمود دو دستی و محکم زد به سر خودش، گفت: «یا جده سادات! بیچاره شدیم.» دیگر نمیتوانست سر پا بایستد. بچهها همه همینطور بودند. چون اگر هم نمیدانستند، یا ما نگذاشته بودیم بدانند، حالا دیگر مطمئن شدند که در محاصرهایم. گفتند: «چارهای نیست، یا باید بمانیم و اسیر شویم یا باید درگیر شویم و شهید.» گفتم: «من اسیر شدن تو مرامم نیست.» تنها راه مقابله این بود که سیلبند را بکنیم تا دست کم از بغل نتوانند بزنندمان. هر کاری کردیم نتوانستیم. خیلی محکم شده بود. به دولتی گفتم: «الان از هر طرف میزنندمان. پناهگاه هم که قربانش بروم. یا باید سرمان را بلند کنیم بزنند که من اینجوری شهید شدن را دوست ندارم! یا اینکه بمانیم اسیر شویم، که این هم من با خودم عهد کردهام دوست نداشته باشم.... یک راه دیگر هم هست، که بزنیم به آب. کی میآید؟» کاملی و بیسیمچیام گفتند: «ما.» یکساعت از شهادت مهدی میگذشت. گفتم: «اینجا ماندن یعنی اسیر شدن. دل بکنید بیایید دنبالم.» ده یازده نفیری شدیم. زدم به آب. آتش شدید بود. برگشتم به ساحل. به خودم گفتم: «باید بروم وسط دو طرفی که عراقیها هستند. آنجا اگر فاصلهام از هر دو طرف بیشتر باشد شانس عبور هم بیشتر میشود.» با همین فکر رفتم توی آب دجله. حرکت کردم طرف پایین. دیدم کاملی و یک نفر دیگر دارند پشت سرم میآیند و از کس دیگری خبری نیست. رسیدم به نیزاری با طول صد یا دویست متر و عرض ده دوازده متر و عمق کم. رفتم داخلش و دیدم محفوظ است. کاملی و بسیجی دیگری هم آمدند. بعد حسین هم آمد. کنار نیزار یک بلم سه نفری پیدا کردیم که عراقیها اگر آنرا میدیدند.... نگذاشتم. ماندیم همانجا. دیدیم عراقیها آنجا را که ما خالی کردهایم با آتش شخم میزنند و هنوز جرأت ندارند به آنجا پا بگذارند. بچهها، یکی یکی، شناگر و ناشی، میآمدند بروند که صداشان میکردیم میبردیمشان داخل نیزار. یکی از بچهها از شکم تیر خورده بود و یکی از دست. قبل از تاریک شدن هوا متوجه شدم که از پشت سیلبند صدای عراقیها میآید. به بچهها گفتم: «همین جا باشید الان بر میگردم.» میخواستم ببینم اگر آمدهاند بالای سیلبند نرویم. دیدم از ترسشان، نه که تیراندازی کنیم، نمیآیند بالای سیلبند. برگشتنا متوجه بلمی شدم که حدس زدم باید مال کشاورزهای عراقی باشد. پر از آب بود. رفتم دو نفر از بچهها را آوردم تا هم آبش را خالی کنند، هم اگر سوراخ شده باشد دست کم عرض دجله را با آن طی کنیم. بچهها رفتند با کلاه آهنی و زیرپوش آب بلم را خالی کردند برش داشتند آوردندنش. هوا داشت کم کم تاریک میشد که دو نفر دیگر را فرستادم بروند آن بلم سه نفره خودمان را هم بیاورند. روحیهها خراب بود. هوا تاریک بود و عجیب احساس تنهایی و غربت و بیکسی میکردیم. هوا هوای گریه بود. اگر خمپارهای میآمد منفجر میشد، هیچکس زحمت پیشگیری از ترکش به خودش نمیداد. همانطور ساکت و سرد و خاموش باقی میماند. گفتم: «کی بلد است بلم براند؟» فقط خودم و بیسیمچیام و یک نفر دیگر. پارومان یک کلاه آهنی بود و یک تکه کائوچو. اول بلم سه نفره را آوردیم. یکی از مجروحها را گذاشتیم وسطش و بیسیمچی را جلو، بعنوان هدایت کننده، و دو نفر را هم عقب. خودم هم بلم را تا آنجایی که پایم میرسید هدایت کردم و آهسته گفتم: «مراقب باشید جریان آب بلم را نبرد طرف سیلبند!» آنها رفتند. بلم دیگر را برداشتیم رفتیم بقیه را سوار کردیم. خودم رفتم جلوی بلم دراز کشیدم و با کلاه آهنی پارو زدم. بعد از چند لحظه متوجه شدم بلم دارد میرود طرف سیلبند. متوسل شدم به حضرت ابوالفضل (ع) و کلاه آهنی را در آب حرکت دادم و به بچهها گفتم: «با دست پارو بزنید!» به هر جان کندنی بود رفتیم رسیدیم به آن طرف رود. خودیها فکرکردند عراقی هستیم. هر چی گفتیم که از لشکر عاشوراییم باور نکردند. چون با چشم خودشان درگیری ما و شهید شدن مهدی و آن حجم آتش را دیده بودند نمیتوانستند حرفمان را باور کنند. امید نداشتند کسی از آنجا سالم برگردد و ما حالا برگشته بودیم. سالم هم برگشته بودیم، بدون فرمانده لشکرمان و با یک دنیا زخم و حسرت و چشمی که دنبال جای خلوت میگشت. من همیشه و بخصوص حالا، هر وقت یاد مهدی میافتم یا اسمش را میشنوم، همان لحظهای را میبینم که خشاب مهدی را گرفتم، گفتم برگرد و دیدم چشمهاش از بیخوابی سرخ سرخ است و میگوید: «چطوری بچههام را تنها بگذارم برگردم؟ نه نمیتوانم...» روایتهایی دیگر از لحظات آخر آقا مهدی: خداحافظ سردار (+) / رفت خودش را رساند به دریا (+) / برای چی برگردم؟ (+) / معتقدم او چند بار شهید شده (+) / نبرد عاشورایی فرمانده دلاور لشگر عاشورا در دقایق آخر (+) / دیگر نمیتوانم بمانم (+) / قایق لایق دریادلان نیست (+) / به آقا مهدی گفتم بخاطر اسلام برگردید (+) (نقل از: شهید احد مقیمی) شهید احد مقیمی (نفر اول از راست) در کنار آقا مهدی شب بود. با بیسیم اطلاع دادند که دشمن میخواهد از طرف منطقه «همایون» پاتک کند. قرار بود آن روز در همان منطقه خاکریزی زده شود ولی فرمانده منطقه از پشت بیسیم میگفت که خبری از خاکریز نیست. معلوم شد که لودرها هنوز به منطقه نرسیدهاند. آقا مهدی تا این مسأله را شنید تأمل نکرد و گفت: - احد! بیسیم را بردار و دنبالم بیا. آقا مهدی موتور را روشن کرد و من ترک موتور سوار شدم و موتور پر گاز حرکت کرد. چون دیدهبانهای دشمن به منطقه تسلط داشتند، آقا مهدی چراغ موتور را روشن نکرده بود. به علت شدت آتش و تاریکی، آقا مهدی در راه چندین بار موتور را چپ کرد. هر بار که موتور چپ میشد و ما روی زمین ولو میشدیم، آنتن بیسیم میشکست؛ بلند میشدیم و میرفتیم آنتن را پیدا میکردیم و دوباره به راه خود ادامه میدادیم. بالاخره لودرها را پیدا کردیم و جلوشان افتادیم تا سریعاً به منطقه «همایون» برسیم. هنوز راهی نرفته بودیم که آقا مهدی گفت: «با این همه آتش، با موتور نمیشه به اونجا رسید» و موتور را نگه داشت و رفت سوار بیل لودر شد و من هم پشت سرش سوار شدم. لودرچی، بیل را کمی بالا آورد و حرکت کرد. هر بار که لودر به چالههایی که گلولههای توپ درست کرده بودند یا به دست انداز میافتاد، با هم به بالا میرفتیم و دوباره چهار دست و پا به داخل بیل میافتادیم و بدنمان حسابی خورد و خمیر میشد. هر چه به منطقه همایون نزدیک میشدیم، آتش شدت میگرفت. به جلو که نگاه میکردی جز انفجار و تبادل گلولهها که آسمان منطقه را روشن کرده بود چیزی دیده نمیشد. مشغول تماشای گلولههای رسّام بودم که یکدفعه لودر ایستاد. لودرچی آمد و گفت: «آقا مهدی! کمی جلوتر، آتش به حدی زیاد است که حتی نیروی پیاده هم نمیتواند از آنجا بگذرد چه برسد به چند دستگاه لودر. ما جلوتر از این نمیتوانیم برویم!» آقا مهدی نگاهی به اطراف کرد. میدانستم دنبال راه چاره است. - الله بندهسی! آنجا بچهها زیر آتش و بدون خاکریز و سنگر جلو دشمن را گرفتهاند و تو میترسی از خط آتش دشمن بگذری؟ توکل کن به خدا؛ امید همه بچهها به شماست. - آخه آقا مهدی اگر میتوانستیم از آتش بگذریم و به کمک بچهها برویم حرفی نبود، ولی حضرت عباسی ببین میشود با این حجم آتش چند لودر را عبور داد؟ - مؤمن! خدا ابراهیم را از آتش نمرودیان گذر داد این که چیزی نیست. برو پشت دستگاه توکل کن به خدا. نَفَس آقا مهدی تأثیر خودش را کرد و لودرچی با ایمانی مضاعف به روی لودر پرید. پا روی پدال گاز گذاشت و لودر از جا کنده شد. باید لحظاتی را از میان باران آتش عبور میکردیم. ترس شیرینی به جانم افتاده بود و نمیدانستم در آن چند دقیقه بر ما چه خواهد گذشت؟ ولی به چهره آقا مهدی که نگاه میکردم آرامش زلالی مرا در بر میگرفت؛ بیاعتنا به شدت آتش نشسته بود و با بیسیم صحبت میکرد. صدای ناهنجار گلولههایی که به بدنه لودر میخورد آزار دهنده بود و هر آن احتمال داشت خمپارهای وسط بیل لودر به مهمانی ما بیاید. ذکر میگفتم و به نظرم میرسید لبهای آقا مهدی هم تکان میخورد. از تونل آتش میگذشتیم. گلوله بود که به سویمان شلیک میشد و خمپاره بود که در اطرافمان به زمین میخورد و بارانی از ترکشهای سرخ و آتشین را با خود به هوا بلند میکرد. این آتش سنگین به منزله محاصره کامل نیروهایی بود که در خط مقاومت میکردند. از این آتش شدید بعید بود کمکی به آنها برسد. به یاری خدا لودرها از آن تونل آتش به سلامت گذشتند و به طرف محل اسقرار نیروها سرعت گرفتند. به خط که رسیدیم، از دور مظلومیت بچهها معلوم بود. بی هیچ سر پناه مطمئنی ایستاده و منطقه را با چنگ و دندان حفظ کرده بودند. آقا مهدی از لودر که پیاده شد و بچهها او را دیدند، موجی از خوشحالی خط را فرا گرفت. بچهها از خوشحالی در پوست خود نمیگنجیدند. بعضیها گریه میکردند، بعضیها زیر آن آتش دور آقا مهدی را گرفته بودند و بقول خودشان حال میکردند! عدهای هم از اینکه آقا مهدی به آنجا آمده بود ناراحت بودند و به آقا مهدی اعتراض میکردند. (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۷۵ - ۱۷۲) پینوشت: این خاطره را قبلا در این وبلاگ با عنوانی دیگر درج کردهام! گزارش شهید والامقام احد مقیمی در این روایت از استواری آقا مهدی و اطمینان او به خداوند در دل آتش دشمن، که فهمش از تصورش سختتر است، عظمت غریبی دارد. بازخوانی آن در آستانه سالگرد شهادت او (۲۵ اسفند) لطف خودش را دارد. (نقل از: فریدون نعمتی) قایق و بلم را که از ایفا پایین آوردیم وقت نماز شده بود. آقا مهدی وضو گرفت و به نماز ایستاد. ظاهرش سراپا خاکآلوده و آشفته بود. معلوم بود که خیلی خسته است. نای ایستادن نداشت و چشمهایش از بیخوابی بیاختیار بسته میشد. نماز را که تمام کرد به احد مقیمی* گفت: «احد! خیلی خستهام. کاش یک جایی بود که میتوانستم کمی بخوابم.» تا سخن آقا مهدی به پایان رسید من پیشدستی کردم و سنگر سه نفرهای را که در همان نزدیکی با سرنیزه و کلاه آهنی کنده بودیم، به احد نشان دادم. آقا مهدی به سنگر که رسید سر به زانوی احد گذاشت و به خواب رفت. هنوز اندکی نگذشته بود که دوباره چشم باز کرد: «احد! خیلی سردمه! ببین میتوانی پتویی، چیزی پیدا کنی؟» یکی از بچهها بسرعت رفت و یک پتوی عراقی را آورد و به روی آقا مهدی کشید. آقا مهدی در گوشهای از سنگر، بیتکلف و بیادعا سر به زانوی احد مقیمی که از بیسیمچیهای خودش بود گذاشته و روی خاکها خوابیده بود. دوست داشتم مدتها بایستم و نگاهش کنم و او به جای همه ما آرام بخوابد. اگر کسی او را نمیشناخت باور میکرد که فرمانده لشکر عاشورا باشد؟ آیا باور میکرد کسی که پوتینهای پاره به پا و لباس خاکآلود به تن دارد و در خط اول نبرد، زیر آتش سنگین دشمن خوابیده است، فرمانده محبوب لشکر باشد؟ رفته رفته بر شدت آتش دشمن افزوده میشد و گلولههای خمپاره در اطراف ما به زمین میخوردند. خدا خدا میکردم آقا مهدی از خواب بیدار نشود و بتواند کمی استراحت کند. میدانستم چند روزی است نخوابیده است و در روزهای آینده هم سرش آنچنان شلوغ خواهد بود که فرصت خوابیدن نخواهد داشت. میبایست او در روزهای آینده، لشکر عاشورا را برای نبردی عاشورایی آماده میکرد. در همین فکرها بودم که زوزه گلولهای برخاست؛ همگی سر را دزدیدیم و خمپاره فرود آمد. سنگر تکانی خورد و گرد و خاک به هوا بلند شد. محل اصابت خمپاره فاصله اندکی با سنگر ما داشت. گرد و خاک که خوابید، آقا مهدی را دیدم که بیدار شده است. ساعت را نگاه کرد، باورش نمیشد که بیش از ۳ - ۲ ساعت خوابیده باشد. ساعت ۲ بعد از نصفه شب است که آقا مهدی سراغ جمشید نظمی را میگیرد. به دنبال فرمانده گردان سید الشهداء (ع) میروم. آقا جمشید در سنگر دیگری است. پیدایش میکنم و پیام آقا مهدی را میرسانم. به سرعت خود را به کنار آقا مهدی میرساند. - آقا مهدی چه فرمایشی دارید؟ آقا جمشید نیروهایی را که از سه گروهانِ گردان مانده است سازماندهی و آماده گذشتن از آب میکند. قایقی که آقا مهدی آورده است به آب انداخته میشود و تعدادی از نیروهای گردان سوار میشوند و از آب عبور میکنند. (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۶۴ - ۱۶۲) * «احد مقیمی» در کربلای ۵ به شهادت رسید. (نقل از: کریم حرمتی) خورشید دیگرگونه به شرق دجله میتابید؛ مهربان بود و گرمایش غواصان سراپا خیس را نوازش میکرد. بالای دژ نشسته و منتظر بودیم تا مأموریت دیگری به ما محول شود. مأموریت ما رساندن رزمندگان به دژ بود که شب رسانده بودیم و آنها هم با خوش دستی دژ را فتح کرده بودند. گرچه باورش آسان نبود که شب قبل، ما از این دژ عبور کرده باشیم ولی همه چیز گواه این بود که جنگ و ستیز دیشب در کنار این دژ اتفاق افتاده است. دشمن تار و مار و سنگرها منهدم شده بودند. شهدا را در گوشهای جمع کرده بودند، نگاهشان که میکردی با زبان بیزبانی میگفتند که آری، اگر یاری خدا نبود این دژ گشوده نمیشد و اگر لطفش نبود در شهادت به روی ما باز نمیگردید. در همین فکرها بودم که از دور آقا مهدی را دیدم که به همراه چند نفر دیگر، در کنار اسکله ایستاده بودند و گردانهایی را که تازه میرسیدند به طرف محل مأموریت خودشان هدایت میکردند. تا نگاهش به من افتاد به طرفش رفتم و سلام کردم و همدیگر را در آغوش کشیدیم. - واقعا که خسته نباشید... دستتان درد نکند، خدا اجرتان بدهد. آقا مهدی بالای سده ایستاده بود و در حالیکه با بیسیم با گردانها در تماس بود به جلو نگاه میکرد. تانکهای عراقی از سمت راست منطقه عملیاتی به پشت روستای همایون فرار میکردند. آقا مهدی با فرمانده گردان علی اصغر که در آن محور مستقر بود تماس گرفت. دستور آقا مهدی که تمام شد فرمانده گردان علی اصغر با نیروی اندکی که داشت به سوی تانکهای عراقی براه افتاد. آخرین صدایی که از بیسیم شنیده شد صدای محکم فرمانده گردان علی اصغر بود: «چشم آقا مهدی! مطمئن باشید میرویم جلویشان را میگیریم.» ۱. شهید تقیلو در ادامه عملیات به شهادت رسید. (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۵۰ - ۱۴۷) گردانهای خط شکن، از اسکله بسوی خط دشمن حرکت کرده بودند. من در قرارگاه تاکتیکی لشکر در جزیره نشسته بودم و کارهایی را که آقا مهدی محول میکرد پیگیری میکردم. قرارگاه تاکتیکی لشکر با قرارگاه یکی از لشکرهای ارتش مشترک بود. هر لشکر با یگانهای تحت امرش در تماس بود و از سر و صدای زیاد نمیشد در داخل سوله دوام آورد. چند لحظهای میشد که آقا مهدی وارد سوله شده بود ولی رفتارش خیلی غیر عادی بود؛ نمیتوانست در یکجا بند شود، یک دفعه از جا بلند شد و چند نفر از بچهها را بدنبال خود کشید «اینجا نمیشود کار کرد... باید به جای دیگری برویم.» به کنار آب که رسیدیم، آقا مهدی دستور داد تا قرارگاه تاکتیکی شناور را آماده کنند. وسایل مخابراتی و لوازم دیگر را به داخل سنگر بردیم. سنگر که آماده شد آقا مهدی، من، برادر یوسف ضیاء [شهید]، مصطفی الموسوی [شهید]، و میراب سوار شدند. احد مقیمی [شهید] و اکبر کاملی [شهید] هم میخواستند به دنبال ما بیایند که آقا مهدی ممانعت کرد. - ان شاءالله در روزهای آینده کارهای زیادی داریم. قرار نیست همه با هم جلو برویم و کسی در قرارگاه عقبه نماند. (۱) فاصلهای که آب هور با خط درگیری ایجاد کرده بود هدایت و پشتیبانی عملیات را با مشکل مواجه میکرد. برای همین به ابتکار و طراحی آقا مهدی، مهندسی لشکر وسایلی ساخته بود که از آن جمله یدک کش موتور سیکلت، قایق زرهی و قرارگاه تاکتیکی شناور بود. قرارگاه تاکتیکی شناور، سنگر بزرگی بود که با استفاده از قطعات پل خیبر ساخته شده بود و آقا مهدی آنرا برای حضور فرماندهی در خط اول درگیری طراحی کرده بود و استحکامات خوبی هم داشت. همه میدانستند که مهدی باید با بسیجیهایش باشد و آب نمیتوانست مانعی در مقابل او ایجاد کند. شناور، از اسکله پد جدا شد و قرارگاه تاکتیکی لشکر عاشورا بسوی سیلبند دشمن که بطور متوسط ۱۵ تا ۳۵ کیلومتر از خط خودی فاصله داشت براه افتاد. «دژ» در انتظار رزمندگان اسلام لحظه شماری میکرد. قایقی، سنگر قرارگاه تاکتیکی را به دنبال خود میکشید و ما به دیواره سنگر تکیه داده بودیم. تنها صدایی که بر میخواست، صدای آرام آب و صدای گلولههایی بود که در جای جای جزیره فرود میآمدند. آقا مهدی چندین شبانه روز نخوابیده بود؛ پلکهایش روی هم میافتاد و دوباره باز میشد. گوشهای کز کرده بود. به صورت یک یک ما که خیره میشد اضطراب و نگرانی ما فروکش میکرد. بیسیمها خاموش بودند و ما در انتظار ساعت شروع عملیات لحظه شماری میکردیم. قسمتی از مسیر را رفته بودیم که آقا مهدی دستور داد تا قرارگاه را جایی نگه دارند چون امکان هماهنگی با بیسیم نبود. آقا مهدی به همراه یوسف ضیاء و الموسوی با قایق به جلوتر جایی که که گردانها در حال حرکت بودند رفتند و ما همانجا به انتظار ماندیم... آقا مهدی از جلو برگشته بود و نشسته بودیم تا رمز عملیات صادر شود. دشمن هنوز از حضور ما در نزدیکی خط خود خبر نداشت؛ ساعت به کندی میگذشت و همه در لاک خود فرو رفته بودیم. صدایی بر نمیخاست. آقا مهدی گفت: - اگر غذا دارید چند لقمهای بیاورید بخوریم، درگیری که شروع شود دیگر نمیتوانیم! ما تازه یادمان افتاد که امروز آنقدر مشغول بودهایم که گرسنگی از یاد رفته است. یوسف ضیاء چند تا کنسرو و نان آورد و همه دور هم خوردیم. آقا مهدی به چند لقمهای اکتفا کرد و آب خواست. - یک لیوان آب به من میدهید؟ اینطرف و آنطرف سنگر را نگاه کردم؛ آب نبود. - آقا مهدی! مثل اینکه آب یادمان رفته بیاوریم. تبسمی کرد و گفت: - مگر اولین عملیاتی است که آمدهاید؟ چرا آب نیاوردهاید؟ سنگر شناور با عجله آماده شده بود و برای همین کسی به فکر آوردن آب نبود. آقا مهدی تأملی کرد و گفت: - میراب! لااقل یک لیوان از آب هور بده بخوریم! میراب قوطی کنسرو را از آب هور پر کرد و به دست آقا مهدی داد. در زیر نور منورها که گهگاه آسمان هور را روشن میکردند، چهره آرام و مطمئن آقا مهدی میدرخشید؛ دستانش را به زیر چانه ستون کرده و با چشمان خواب آلود به انتظار نشسته بود. همه منتظر بودیم تا بیسیمها شروع به کار کنند. هنوز در هیچ نقطهای از خط درگیری شروع نشده بود. هر چه ساعت به ۱۱ شب نزدیک میشد ضربان قلبم هم تندتر میزد. گویی میخواست از سینه بیرون بیاید. «بچههای خط شکن حالا چکار میکنند؟» با خود میگویم و به آقا مهدی خیره میشوم؛ در حالش هیچ تغییری دیده نمیشود، تنها لبهایش به آرامی تکان میخورد و به نظر میرسد که ذکر میگوید... ناگهان بیسیمها خش خشی کردند. درگیری در بعضی محورها آغاز میشد. فرماندهان گردان یک یک روی خط میآمدند و آغاز درگیری را اعلام میکردند و آقا مهدی دستورات لازم را میداد. آسمان منطقه پر از منور شده بود و دشمن سراسیمه همه جا را میکوبید... (۲) ۱. قربانعلی نورمحمدی (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۳۲ - ۱۲۹) پینوشت: «عبدالرزاق میراب» که در این گزارش از او نام برده شده و خود راوی قسمتی از آن است، بیسیمچی آقا مهدی از عملیات «مسلم بن عقیل» تا «بدر» بوده که ۴۸ ساعت قبل از شهادت آقا مهدی در «بدر» مجروح میشود و از همراهی او در ادامه عملیات باز میماند. پارسال در روزهای سالگرد عملیات بدر گفتگویی با او از خاطراتی که درباره آقا مهدی در «خیبر» و «بدر» و پیش از آن دارد ضبط کردم که قرار بود قسمتی از آن در ویژهنامهای که یکی از روزنامههای صبح برای سالگرد این دو عملیات زده بود به چاپ برسد که متأسفانه بخاطر تعلل من در برگرداندن متن گفتگو به فارسی و تنظیم و ویرایش آن، به این ویژهنامه نرسید و از چاپ باز ماند! یکی از همین روزها این گفتگو را روی وبلاگ قرار خواهم داد. از راست: شهید یعقوب آذرآبادی حق، شهید مرتضی یاغچیان، شهید آقا مهدی باکری داخل بلم نشسته و منتظر بودیم تا دستور حرکت داده شود. ما اولین گروهان بودیم که باید حرکت میکردیم و بلم ما اولین بلم گروهان بود. داخل یکی از بلمها «احمد مهدوی» [شهید] ایستاد بود و میخواند: لاله، لاله میشویم ما آقا مهدی در اطراف اسکله در حال تلاش و کوشش بود. نگاهش به یک یک بلمها بود و با بعضی از بچهها صحبت میکرد، چیزهای میگفت و میگذشت. گاه مینشست کوله پشتی یکی را محکم میکرد و گاهی به فرماندهان توصیههای لازم را میکرد. به کنار بلم ما که رسید اول چشمش به پاروها افتاد: - شماها چرا پنج تا پارو برداشتهاید؟ برای هر بلم دو پارو کافی است؛ بقیه را تحویل دهید! گفت و گذشت. وقتی بر میگشت، پاروها هنوز در دست ما بود و دوباره تذکر داد و ما دوباره چشم گفتیم. بار سوم که به کنار بلم ما رسید ما پیش دستی کردیم: - آقا مهدی! با اجازه شما ما پنج تا پارو برداشتیم تا تند پارو بزنیم و زودتر به خط دشمن برسیم! تبسمی بر صورتش گل انداخت. - مگر به شما بسیجیها میشود چیزی گفت؟... خب بردارید اشکال ندارد! (۱) اولین بلم حرکت کرد و بقیه بدنبال هم ردیف شدند. به ورودی آبراه موته رسیده بودیم.آقا مهدی کنار آبراه، داخل قایق ایستاده بود و بلمها از کنارش میگذشتند. هر بلمی که به کنارش میرسید آقا مهدی سفارش ذکر خدا و توسل به ائمه اطهار (ع) را میکرد و سپس با یک یک رزمندگان خداحافظی میکرد. من به عنوان نیروی اطلاعاتی، وظیفه داشتم گردان سید الشهداء (ع) را به خط دشمن برسانم. آقا مهدی تا مرا دید صدایم کرد و من بلم را بسوی آقا مهدی هدایت کردم. پرچم «الله اکبر» بر شانه قایق میوزید. آقا مهدی کلاه کشباف سیاهی به سر گذاشته بود و سر و وضعش نشان میداد که حسابی سرما خورده است. بعد از سلام و احوالپرسی، آقا مهدی گفت: - آقا کریم! این نیروها را باید صحیح و سالم به مواضع دشمن برسانی. خیلی مواظب باشید، باید همه این نیروها به اهدافشان برسند. اگر با هلی کوپترهای دشمن روبرو شدید، حتی اگر آنها هم شلیک کردند شما حق تیراندازی ندارید. به بچهها توصیه کنید «و جعلنا» بخوانند خداوند خودش کمک میکند. تنها سر ساعت اعلام شده باید درگیری را آغاز کنید. با توکل به خدا سعی کنید در لحظات اولیه دشمن را تار و مار کنید. بعد، آقا مهدی از ما خداحافظی کرد و بلم ما رفته رفته از قایق دور شد... همیشه چنین بود. بسوی دشمن میرفتیم و میدانستیم در وسط راه فرمانده لشکر از همه خداحافظی خواهد کرد. به کنارش میرسیدیم، در آغوشش میکشیدیم و مطمئنتر از قبل بسوی دشمن میتاختیم. خط دشمن میشکست و بعد از عملیات، فرمانده لشکر برای همه بچهها سخنرانی میکرد و ما فریاد میزدیم «فرمانده آزاده، آمادهایم آماده» و دوباره برای نبردی دیگر آستینها را بالا میزدیم. ولی این بار دلشوره عجیبی به دلم افتاده بود. دست خودم نبود. به آقا مهدی که نگاه میکردم او را نمیدیدم. امام سوار بر اسبی سپید به کناری ایستاده بود و قربانیان عاشورایی خود را بسوی میدان میفرستاد. اسب در زیر زین تقلا میکرد و امام به دور دستها خیر بود. میدان را گرد و خاک فرا میگرفت و امام بسوی میدان میرفت و شهید از پی شهید به خیمه میآورد. گناه من نبود اگر وداع سردار عاشورایی لشکر عاشورا را به چشم دیگری میدیدم. هزار بار از خود میپرسیدم: «این اولین بار که نیست، چرا اینقدر نگرانی؟» و هزار توی ذهنم را میجستم ولی جوابی نمییافتم و دوباره به قایقی که لحظه به لحظه از دیدرس دور میشد پناه میآوردم. سردار عاشورائیان غریبانه ایستاده بود و یارنش یک یک از او اجازه میدان میخواستند و به آرامی از کنارش میگذشتند و او مکلف بود که برای این همه صبر کند. (۲) ۱. علی اکبر پوزشپذیر (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۳۲ - ۱۲۹) (نقل از: غفار رستمی) به اول ستون برگشتم و به نفر اول اشاره کردم تا حرکت کند. خود را به کنار کشیدم و ستون حرکت کرد. دیدن دو گردان بسیجی که پشت سر هم حرکت میکردند شوق انگیز بود. همه تجهیزات بسته و آماده نبرد؛ اسلحهها را حمایل کرده بودند و با فاصلههای معین بدنبال هم میرفتند. همین امروز بود که آقا مهدی به من مأموریت داد این دو گردان را که بخاطر حفظ اطلاعات و جلوگیری از توجه دشمن، دور از منطقه عملیاتی مستقر شده بودند به جزایر برسانم. قبل از آنکه خداحافظی کنم گفته بود: "برادر رستمی! گردانها باید قبل از اذان صبح فردا در جزیره باشند، قبل از اذان صبح!" و من خداحافظی کرده و بدنبال انجام مأموریت آمده بودم. در همین فکرها بودم که دیدم قسمتی از ستون از روبروی من گذشته است. بسمت جلوی ستون پا تند کردم. همه لشکرها میخواستند نیروهای خود را به جزیره برسانند و برای همین جاده شلوغ بود و این از سرعت حرکت ستون میکاست. - ماشاالله بسیجی!... ماشاالله بدو... بدو برس به ستون! دم دمای غروب بود. ستون در واپسین نور خورشید به تابلوی زیبایی میمانست که نقاش چیرهدستی آن را کشیده باشد. کاش فرصتی بود و مدتها میایستادم و حرکت نرم و آرام بسیجیها را نگاه میکردم. راه میرفتند، ولی چنین بود که گویا پا بر زمین نمیگذارند... ستون رو به آفتاب میرفت و میدانستم که امشب شهادتنامه عدهای دیگر امضا خواهد شد. شب از نیمه گذشته بود که یکی از گردانها به اول جاده رسید ولی هنوز تا استقرار راه درازی را در پیش داشت. خود را به آقا مهدی رساندم. - آقا مهدی یکی از گردانها وارد جزیره شد. آقا مهدی در حالیکه آثار ناراحتی در چهرهاش دیده میشد گفت: "مؤمن! مثل اینکه باز به اشتباه به کسی اطمینان کردیم... برادر من! اگر هوا روشن شود میدانی چه میشود؟... دکلهای دیدهبانی دشمن همه جا را زیر نظر دارند و تو آمدهای که یک گردان وارد جزیره شده؟!" از خجالت آب شدم و بی آنکه منتظر ادامه حرف آقا مهدی بمانم بسوی گردان برگشتم. فرماندهان گردان را توجیه کردم و با سعی و تلاش رزمندگان قبل از روشن شدن هوا گردانها به محل استقرار خود رسیدند. آقا مهدی داخل ماشین نشسته بود و انتظار ما را میکشید. از چهره تکیده و خستهاش میشد فهمید که چند روز است خواب به چشمهایش راه نیافته. ـ سلام آقا مهدی! گردانها رسیدند و اکنون در سنگر مشغول خواندن نماز صبح هستند. - خدا اجرتان بدهد... همگی خسته نباشید. بال درآورده بودم، وقتی میدیدم که آقا مهدی ازاین که کاری در وقت خودش انجام گرفته، خوشحال است. چه دلیلی داشت که من خوشحال نباشم؟ وقتی از آقا مهدی خداحافظی میکردم چشمان آسمانیاش میخندید... (ادامه دارد) پینوشت: در آستانه سالگرد دو عملیات بزرگ خیبر و بدر، جز طلب شفاعت از ارواح بلند شهدای گلگون کفن این دو عملیات و عرض ادب و اخلاص و ارادت به محضر خیبریون و بدریون، رزمندگان سرافراز خیبر و بدر، چیزی برای به میدان آوردن ندارم. از ادای دین ناتوانم؛ اما اگر خدا خواست در طول اسفندماه بر روی این صفحه بیشتر خواهم نوشت از یاد "یاران". (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۲۸ - ۱۲۶) از راست: شهید قاسم هاشم زاده هریسی، شهید آقا مهدی باکری، شهید رحمتالله اوهانی (نقل از: برادر جاوید) همه چیز نشان از عملیاتی قریبالوقوع داشت؛ گردانهای خط شکن مسلح میشدند، خشابها پر و اسلحهها روغن کاری میشد و بسیجیها منتظر "یک یا حسین دیگر" بودند. نماز جماعت که تمام شد، خود را به تاریکی زیبای بیرون رساندم. آسمان صمیمانه زمین را نگاه میکرد. با خود گفتم: "دلم گرفته است!" و چند قدمی را پیش رفتم. در تاریکی، کسی به سویم میآمد. نزدیکتر که آمد "رحمتالله اوهانی" را شناختم. او هم مثل من دلش گرفته بود و در فکر غوطهور بود. نمیدانستم این غم چه بود که در آستانه هر عملیات، با شور و شعفی پنهان ما را به خود مشغول میکرد. - آقا مهدی در این عملیات خیلی تنهاست! این اولین عملیاتی است که آقا مهدی، حمید را در کنار خود ندارد. چه کسی جای حمید را برایش پر خواهد کرد؟ اوهانی نگاهی به من کرد و گفت: - تنها تو نیستی که در این فکری، اکثر بچهها همین فکر ار میکنند... تا چند روز قبل این فکر مرا هم آزار میداد ولی حالا به چیزی که فکر نمیکنم، تنهایی آقا مهدی است! - مگر خبری شده؟ - همین امروز با آقا مهدی صحبت میکردم. دل به دریا زدم و گفتم: "آقا مهدی در این عملیات کار شما خیلی مشکل خواهد شد و حتما خیلی به زحمت میافتید." پرسید: "چرا مؤمن؟!" گفتم: "آخر در این عملیات تنها هستید و باید عملیات را بدون حمید فرماندهی و هدایت کنید." آقا مهدی در حالی که داغ شهدای لشکر و برادرش حمید هنوز بر گردهاش سنگینی میکرد به آرامی گفت: "برادر اوهانی! درست است که ما در این عملیات حمید را نداریم، ولی هنوز خدای حمید با ماست!" در دور دست فانوسها سو سو میزدند و من با چشمهای خیس بسوی واحد خودمان میرفتم... (منبع: "خداحافظ سردار" نوشته سید قاسم ناظمی، چاپ چهارم، ص ۱۲۴ - ۱۲۳)
|